نمیدونم از کجا تعریف کنم زندگی خودم تو تاپیک های قبل شاید خوندین حیلی وضعیت جالبی نداریم
خواهرم همینطور شوهرش معتاده چندین بار بیکار شده و مسئولیت زندگی با خواهرم بوده اول که امد خاستگاری نظامی بود انقدر سر کار نرفت که بیرونش کردن کار دبگه ای بلد نبود
اینم بگم که خیلی خاطر حواه هم بودن ولی هیچکس موافق ازدواجشون نبود محصوصا مادر من چون مادر داماد دنبال یه خانواده پول دار واسه پسرش بود خودش میگفت پسرن نمیتونه از پس زندگی بر بیاد اما اینا خیلی پافشاری کردن بلاخره ازدواج کردن بعد که بیکار شد خواهر خیلی سختی کشید بزور دامادم مجبور میکرون بره سرکار
ما هم تنها کمکمون این بود که بچه شو نگه داریم که خواهرم بتونه بره سرکار البته خانواده خودش هیلی کمک کردن
هر چی نصیحت میکردیم خواهرمو که نرو سرکار بزار خودش گلیمشو از آب بکشه گوش نمیکرد
(خلاصه اینکه شوهرش یه ادم بی بند بار رفیق باز تنبل به قول خودش تو پر قو بزرگ شده کا نکرده است)
چند سال پیش توی یه شرکت کار میکرد (ویزیتور بود ) از میرفت مغازه ها میفروخت کالاهای شرکت باهاشون که رفیق میشد از قرض میداد چک نمیگرفت اینا همه روهم طلنبار شد
آخرم نتونست قرض هاشو بگیره (چون خیلی ترسو ای) نزدیک به ۵۰۰ ملیون بدهی آورد
خواهرم رفت سر کار که خرد خرد بدهی شو بده
از همه فامیل قرض گرقت ما نزدیک دو سال خواهرم ندیدیم
الان آمده پیشمون با یه غریبه حرف میزنه پیاماشونو خوندم فشنگ مشخصه داره خیانت میکنه
طلاق نمیتونه بگیره چون پشتوانه ای نداره
دلم براش میسوزه خودشم دیگه تحمل این شوهرو نداره خانوادم اجازه نمیدن طلاق بگیره
چند شبم به بهانه اینکه دوستش مریضه میخواد بالاسری بمونه خونه نمیاد پیاماشو خوندم با یه پسره میره
میترسم اتفاقی براش بیوفته دو تا بچه کوچیک داره تا حرفی میزنه اعتراضی میکنه خانوادم میگن خودت خواستی باهاش ازدواج کنی سری منت میزارن سرش