چقد من این دخترو دست داشتم چقد
دوماهه برادر شوهرم نامزد کرده از همون اول که این دخترو دیدم حس خوبی بش داشتم حس میکردم دختر مهربون و با منطقیه
تا گذشت من بعد دوماه رفتم خونه مادر شوهرم اونم زنگش زدم گفتم بیا ببینمت اومد
میگذره تا این خانم شروع میکنه به خراب کردن من جلو اونا که خودش بره تو چشم
من همیشه ساعت 9ازرخاب بیدار میشم اون 6بیداره
اومد میگه وای مادر عروس ارشد هم بلخره تشریف آورد من هیچی نگفتم دیدم گفت خوب مث خان میخابی باز خندیدم چیزی نگفتم اومد دیدم ناهار درست نکرد ظرفا شستم ناهار پختم جارو زدم سفره پهن کردم دوباره سر سفره تیکه انداخت منم گفتم مثلا تویی که 6بیدار شدی چیکار کردی
من 9بیدار شدم بیشتر از تو بدرد خوردم دیدم ساکت شد اون دو روزی که اونجا بود دیگه حرفی نزد پیش آدم میشینه بوی عرقش ادمو خفه میکنه میگه من به چیزایی شیمایی علاقه ای ندارم زورم میاد آدمی که حتی بهداشت فردیشو رعایت نمیکنه بخاد بمن تیکه بندازه
از من بشما نصحیت هیچوقت طرفهای شوهر رو از خودتون ندونین💔😔