من تو بچگی زمانی که شیش سالم بود بارها برام اتفاق افتاد یعنی خیلیییی اتفاق افتاده چند نمونشو الان یادم اومد
یه بار یه موتوری بود
یبارم یه ماشین سیاه بود تویوتا بود دو تا مرد بودن توش با یه زن (تو فروشگاه بودم دیدم یکی از همون مردای تو اومدد تو گفت عمو چیکار داری اینجا گفتم اومدم خوراکی بخرم گفت از این در برو بیرون نمیخواد بخری برو خونه تنها نیا بیرون )
گفت میخوان بدزدنت منم پریدم بغلش گفتم عمو الان خیلی ترسیدم میشه خودت منو ببری خونه بوسم کرد گفت ترس نداره خونتون نزدیکه سریع برو نگا دوستات (خیابون پر بچه بود ) منم رفتم سریع
یبار دیگم یکی رو موتور بود اولش که از کنارش رد شدم رفتم مدرسه بعد که از مدرسه برگشتم صورتشو با این ماسکا پوشونده بود منم سریع رفتم تو یه خونه ای که درش باز بودبعد خانومه منو تا خونه برد :/