چندوقت پیش جاریم بهم گفت چرا دعوامبکنین بمانمیگین تو دلم گفتم داغ شو ب دلت میزارم، همش ازون موقع دعوامون میشه سر دخالت پدرمادرش، امروزم دعوامون شد منو زد ب دیوارمحکم کوبید مطمعنم جاریم شنید طبقه بالای ماهستن، از خداشه بشنوه، حالم خیلی بده بهش میگم ازینجابریم قبول نمیکنه، همشم پشت خانوادشه بااینکه همش بهمون بدی میکنن. الانم رفت سرکار. چیکارکنم میخام یه چندروز برم نباشم نمیدونم کجا چون مادرم میگ طلاق بگیری خودمومیکشم پدرت سکته میکنه هیچکاری برام نمیکنن تنهاکارشون اینخ زنگ بزنن ب مادرشوهرم یا شوهرم بگن شما درحدمانیستین، حالم بده هم ضایع شدم هم از روز اول عید دعوامون شروع شد تاحالا میگه چرا سرم داد میزنی دوازده شب رفت تو حیاط رو درانبار ی لباس بود داره همسایه رو صدامیزنه که بگه مال اونه یانه، داد زدم بگم صدانزن مردم خابن زنه شوهرش نیست میگ داد نزن. روانیه. چیکارکنم کجا برم شاغلم نیستم سه ماهه عذاب شده زندگیم امروزم ک این هرزه شنید دلش خنک شد کصافت حسود