خلاصه یک ساعت گذشت اجیم آب و باز کرد فشار آب زیاد شده بود و تقریباً یک ساعت همینجوری بود دوباره کم میشد
داشتن باز با داداشم و شوهرم و داداش خودش پاستور بازی میکردن منم داشتم ناهار پسرمو میدادم چون موقع سفره خواب بود اجیم بلندگفت آب ها فشارشون زیاده ظرفا رو بیاین بشوریم
من گفتم نه ما میشوریم
فلانی بیا ظرفا رو بشوریم با خنده که بهش بر نخوره خودمم جمع بستم ظاهرن نمیتونیم دررر بریم
بعد نگام کرد و گفت باشه با سر و نیومد
من تا چند لقمه رو داشتم میدادم پسرم زن داییم شروع کرد ظرف شستن خواهرمم برا اینکه اون نشوره و صاحب خونس رفت اسکاجو گرفت و گفت من میشورم تا چند تا ظرف شست زن دایم رفت ابکشی کردن منم سریع غذا پسرمو دادم و رفتم جای زن داییم
ولی زن داداشم نیومد