من تو زندگیم همیشه حس میکردم یه کسی ازم حفاظت میکنه و همیشه من ازادمای منفی به نوعی دور میشدم اما از وقتی متاهل شدم اینو به وضوح دیدم که اتفاقاتی رخ میده که من و شورم از ادمای یمی دور بشیم چه فامیل خووم چه شوهرم مثلا خانواده مادری من ادمای سمی هستن همیشه اتفاقاتی رخ میده که نتونستن بیان خونه ما یا با همسرم مواجهه بشن از اون طرف هم فامیل شوهرم که سوپر سمی هستن به طرز عجیبی خدا ازم دور میکنه مادرشوهرم مدام میخواد تو زندگیم سرک بکشه و تنهایی رو بهونه کرده که با هم زندگی کنیم یا کلید خونمو داشته باشه یا مداوم بیاد خونه یا من براش کلفتی کنم اما خدا شکر هر بار اتفاقاتی افتاده که دستش از زندگیم کوتاه شده و هر ماه همین رخ میده و این ماهم دقیقا به طرز عجیبی رخ داد واقعا خدا رو شکر میکنم که خدا داره از همچین ادم یم و فضولی منو محافظت میکنه چون میدونم بخواد کنار من باشه کارم به بیمارستان روانی میرسه