چندروز پیش اتفاقی فهمیدم که همکارم پیگیرمه گویا
امروز صبح بعدشیفت جلو دربیمارستان ازم خواست باهام حرف بزنه
خیلی محترمانه گفت دوسداشتم باخانواده خدمت برسم گفتم اول باخودتون حرف بزنم واینا
نمیدونستم چی بگم هیچ مشکلی نداره بنده خدا
ولی من واقعا اصلا به ازدواج فکرنمیکنم
بهش همینو گفتم
گفت اگه واقعا مشکلتون زمان هستش اجازه بدین نامزد رسمی بشیم تا هروقت که شما بگین اصلا هیچ ارتباطی هم نباشه
باز من گفتم نه اخه ...زبونم نمیچرخید نمیدونستم چی باید بگم گفتم اخه من اصلا قصدازدواج ندارم هیچ زمان خاصی براش مدنظرم نیس
یهو پرسید
خانوم فلانی کسی تو زندگیتونه؟
گفتم نه یه نه ی محکم
گفت پس تو دلتونه
اینبارم گفتم نه ولی دروغ🥺
گفت راستش یه چیزایی شنیده بودم ولی فک میکردم براتون تموم شده شاید بخواین به فرد دیگه ای فک کنین صداش میلرزید طفلک مث فیلما🙃
یخ زدم انگار نمیدونم ازکجا فهمیده
بعدش تشکرکرد و قبل خدافظی گفت میزاریم چندوقت دیگه هم بگذره ...ولی من تو خودم این جنمو میبینم که ادمی باشم که باهاش تلخی های گذشته رو فراموش کنین
لازمه مفصل باهاتون حرف بزنم خواهش میکنم یه زمانو مشخص کنین منتظرخبرتون هستم
از صبح هی میخوام بهش فک نکنم هی نمیشه😭چه گلی به سرم بریزم