من یه غلطی کردم از بس خام و بی تجربه بودم با خانواده شوهر خواستم خوب باشم
ضربه های بدی هم خوردم
عمیقا به این دخترایی که از همون اول برا خانواده شوهر یه لبخند هم نمیزنن حسودیم میشه
الان که دیگه راهمو ازشون جدا کردم و حتی با سیاست میخوام پیش برم بازم نمیشه
شوهرم چند تا تاپیک قبلیم نوشتم هیچ جا نمیبره مگر ننه و خواهرش هم باشن یا اونا دستورشو بدن
الان دو روزه من اوقاتم سر همین تلخه
یه روزه میخواد جایی بره میگه خواهرمم میاد توام باید بیای هرچی میگم من نمیخوام بیام میگه نه که نه
بخدا بدم میاد ازشون