نمیدونم چش شد امشب
هی فرار کرد رفت بالای لامپ هی آوردمش پایین اونجا خواب میرفت استرس داشتم بیفته
هی باز برگشت بالا
باز اوردمش رفت بالای کتابخونه
هرچی دستمو بردم طرفش میلرزید خودشو پف کرده بود و مث خمیازه دهنشو باز میکرد
منم گذاشتم همونجا بخوابه
چیزیش نشه
نگرانم