من کنکوریم یه چند روز قبل سر امتحان سلامت و بهداشت صبحش بابام یه بحثی با برادرم داشت و بعدش اومد تو اتاق من ازم خداحافظی کنه🥺 که دید سرم تو گوشی هستش و دارم اهنگ گوش میدم خلاصه نصیحتم کرد که داری ایندتو تباه میکنی و جا نزن و... و منم یه کم جوش آوردم و گفتم ایندم به خودم مربوطه نه تو 😭🚶♀️🕳 بعدش رفت و من دوباره ادامه ی اهنگمو داشتم گوش میکردم
.
.
دو روز گذشت بهم گفتن برای یه سری موضوعات بابات رفته سفر امروز فهمیدم سکته مغزی کرده و بستریه همون روز تو حیاط و من نفهمیدم چون عتم اهنگ گوش میکردم سکته رو رد کرده از اون لحظه فهمیدم نفسم بالا نمیاد 😭😭 از خودم متنفرم که انقدر اذیتتش کردم دستام داره می لرزه نمیتونم برم درسمو بخونم اونم یکی از فامیلا اومد بهم پیام داد بابات چطوره و...تازه فهمیدم چی شده خودش گفته بود بهش چیزی نگین امتحاناشو بده و ذهنش درگیر نشه واقعا نمیدونم یه آدم چقدر میتونه دلش پاک بشه و بچش انقدر آدم بیشعوری در بیاد از خودم متنفرم