2777
2789

کمی طولانی هست. با اینک تلاش کردم خلاصه کنم. اما نتونستم از بعضی حرفا بگذرم..اگر حوصله کردید بخونید..

همه چیز عین واقعیت ، فقط اسامی رو تغییر دادم، البته اسم شخصیت ها خیلی نزدیک ب اسم واقعی انتخاب شده😊

✨با یاد بهرام بیضایی بزرگ، اسم فامیل خویش را از ایشان وام گرفتم✨زنی هستم در آستانه ی چهل سالگی✨اگر کمتر از سی سال دارید سعی کنید با من وارد بحث نشید. مرسی از شما😉از سال نود و شش اینجام✨

بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش!
پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم می‌خوای شروع کن.

هفده هجده ساله بودم ک با رضا آشنا شدم، رضا زیبا بود،  روزی از دی ماه بود ک با دندان های ارتودنسی شده بیرون بودم و از سر فرار از درس و کنکور رفته بودم خیابان گردی شهری. با کلی فکر و دغدغه. این کار هر روز من تو اون دوران بود.با یکی از دوستانم بودم پیاده بودیم ک رضا رو دیدم و ...محو تماشا شدم..نگاهم فقط از روی تحسین بود . هیچ وقت تصورش رو هم نمی کردم بیاد پی من. من بهش نگاه کردم و ب دوستم گفتم چقدر قشنگ بود، کلی تعجب کردم ، چهره ب اون زیبایی تا ب حال ندیده بودم، قد بسیار بلند ک بعدها عددشو فهمیدم🫠 ، حدود یک و نود و چهار، بور با چشمانی نجیب...خلاصه اون شب دوبار تو خیابون دیدمش یکبار رفت یکبار هم برگشت. رسیدم سرخیابون خودمون ، از دوستم جدا شدم، دیدم یکی با فاصله از من داره دنبالم میاد، برگشتم دیدم همون پسر زیباست..باور نکردم با من باشه، اما بود. دل تو دلم نبود... داشتم از خوشحالی تو دلم غش میکردم...برگشتم ، ایستادم دیدم اونم و استاد ، باور کردم ک بامن میخواد بیاد، رفتم یه کوچه ی خلوت ولی داشتم از استرس میمردم ، چون نزدیک خونه مون بود...شمارشو بهم داد و با حس پرواز دویدم ب سمت خونه...بعدها متوجه شدم ک دوست رضا بهش گفته بود ک دختره، یعنی من یه جورایی بهش آمار دادم...برام مهم نبود به هر حال اون از من خوشش اومده بود🙂

من دختر رویا پردازی بودم، اهل کتاب بودم، خوراکم فلسفه و ادبیات بود. تو هجده سالگی کلیدر خونده بودم، دولت آبادی و شهریار ماندنی پور و از اون طرف داستایوفسکی تورگینف کلا ادبیات روس رو قورت داده بودم. اون زمان بابک احمدی میخوندم..خب میشه حدس زد دختری با این سیستم زندگی ، احتمالا دنبال مردی  تو فاز شخصیتی ایوان، تو کتاب برادران کارامازوف باشه..☺️🥰 وقتی با رضا آشنا شدم، محو چهره اش شدم،  رضا هم خیلی زود شیفته ی من شد. 🙂اوایل آشنایی مون یه کتاب از میلان کوندرا براش بردم، دفعه ی بعد ک دیدمش با ذوق ازش پرسیدم خوندیش ، دیدم چند تا ورق بیشتر نتونسته بود بخونه ، کمی تو ذوقم خورد...ذات مهربونش منو جذب میکرد، اما اینک اهل کتاب و درس نبود ، انگار منو دلسرد کرده بود. همون دوران من دانشگاه قبول شدم و رضا به خاطر آسیب دیدگی نتونست ورزش اش رو ادامه بده و دنبال کار بود...راستش زیاد برام مهم نبود ک داره چیکار میکنه دیگ، تو ذهن خودم میگفتم رفتم دانشگاه و یه جهان تازه رو قرار تجربه کنم...واقعا به این فکر میکردم..چون عاشق فضای دانشگاه بودم. به خصوص ک دانشگاه خوبی هم پذیرفته شدم..... من دیگ همه چیز داشتم،چیزایی ک برام رویا بود...رضا هم عاشق تر شده بود ، شاید از سر تنهایی.

✨با یاد بهرام بیضایی بزرگ، اسم فامیل خویش را از ایشان وام گرفتم✨زنی هستم در آستانه ی چهل سالگی✨اگر کمتر از سی سال دارید سعی کنید با من وارد بحث نشید. مرسی از شما😉از سال نود و شش اینجام✨

رضا از یه خانواده ی از هم پاشیده بود، مادرش فوت شده بود و پدرش یه ازدواج ناموفق داشت..خودش به طور حرفه ای ورزش میکرد یعنی اصلا از ورزش درآمد داشت . پسر سالمی بود، یعنی کل خانواده شون اهل ورزش بودن اما از درس و کتاب خبری نبود🥲..من هم اون دوران سر پر بادی داشتم و فکر میکردم زندگی یعنی کتاب و کافه و دانشگاه و...چون برادری داشتم ک همه ی زندگیش این تیپی بود، و منم ک عاشقانه برادرم رو دوست داشتم ، دلم میخواست سبک زندگیم اون باشه..مهمونی های برادرم برای من عین یه رویا بود، هر جا بود منم بودم  مهمونی های خاص با آدمهای خاص ک ذهن هر دختر بیست و چند ساله رو می تونست درگیر خودش کنه، چون منم دلم اون فضا و اون سبک زندگی رو میخواست با یه مردی از همون طبقه..اما خب قبلش با رضا آشنا شده بودم ک ربطی به این طبقه نداشت. من دیگ اونا رو میخواستم. پسرهایی ک می‌دیدم همه شبیه برادرم بودن، دانشگاه میرفتن، خیلی کتاب خون بودن، سیگار می‌کشیدن..درحالی ک رضا هیچ کدوم اینارو نداشت.رضا سیگار نمیکشید، میهمانی نمی رفت، و فقط پیگیر من بود که البته اینا  امتیاز مثبت بود، اما اون زمان من رویایی فکر میکردم.❤️. بیرون میرفتم ، رضا همش نگران بود، هر میهمانی ک میخواستم برم گوشیم سایلنت بود و اینا رضا رو عصبانی میکرد، فکر میکرد حتما دارم کاری میکنم. اما نمی‌رفت بهش میگفتم برو پی زندگیت .اما می موند،هرچند خودم هم میخواستم باشه...رضا دیگ حساس شده بود، تحمل نداشت برم کتابخونه، میرفتم همش تماس می‌گرفت و اینا دیگ کلافه ام کرده بود.تو کارش پیشرفتی نداشت و دنبال درس خواندن هم ک نبود، اما منم وابسته اش شده بودم...هر روز دعوا میکردیم بعد از چند روز قهر ، دوباره آشتی میکردیم. خلاصه روزبه روز رضا عاشق تر میشد، و من ازش دورتر می‌شدم..لیسانس رو به همین منوال گرفتم.

🌱🌱🌱

داستان جدید زندگیم از اونجا شروع شد ک برای ارشد می‌خوندم و فهمیدم دوست برادرم عاشق دختری شده ک من نمیشناختم.دختر از اکیپ خودشون..دوست برادرم کاوه بود..پسری ک فکرشم نمی‌کردم دنبال عاشقی باشه. دانشگاه تهران درس میخواند ، موهای فر و عینکی ، نماد فلسفه و فکر بود.. چرا عاشق من نشده بود..اما عاشق.یه دختر خیلی ساده ک البته نامزدم هم داشت شده بود.....خدایا خیلی عصبی شدم...نمی‌دونم انگار غرورم پایمال شده بود، کاوه خیلی میومد خونمون ، ما کمی حرف می‌زدیم و میرفت، راستش فکر میکردم اهل ازدواج نیست وگرنه ازونایی بود ک هر دختری ازش خوشش میومد، اما رفتار سردی داشت..کلا تو باغ ذهن خودش بود، ما چند باری هم به طور اتفاقی همو دیده بودیم،  تو ارائه ی پایان نامه اش بودم، تو ارائه ی پایان نامه ی ارشد داداشم هم بود، خوب نگاهم میکرد ، حتی یکبار سر یه قضیه ای ک حراست دانشگاه بهم گیر داده بودن برگشت گفت، اینجا با زیبایی مشکل دارن و من دلم ضعف کرد.. 🫠روز پایان نامه اش بود ،خیلی خوب براندازم میکرد...اما هیچ وقت پیش قدم نشده بود برا رابطه....اما اون کی بود ک عاشقش کرده بود...جریان به شکلی پیش رفت ک تصمیم گرفتم خودنمایی کنم..بچه ها نمی‌دونم شاید فکر کنید دختر خیلی بدی بودم، اما اون زمان همه کار برای رضا کردم ، رضا فقططط عاشق بود، کار هم میکرد اما برنامه ای برای آینده نداشت ، براش دفترچه کنکور هم گرفتم ، اما نخوند، چندبار هم براش کار پیدا کردم اما به دلیل نداشتن مدرک نمیتونست کار خوب پیدا کنه، گاهی باهم تلفنی حرف می‌زدیم ، حتی یه بار بهش گفتم از زندگی من برو میخوام با کسی آشنا بشم، خیلی حالش بد شد..اما بود، منم به محبتش وابسته بودم، اما چیزایی ک میخواستم رو نداشت. زمان می‌گذشت و طول رابطه مون بیشتر میشد، رضا منو میخواست و منم دنبال یه زندگی فلسفی بودم🥲 انگار تو قصه ها سیر میکردم..

ی روز یکی از دوستان برادرم ک از استادان قدیمی برادرم و کاوه بود، تماس گرفت، خانم مقیمی . برادرم نبود و کمی باهم گپ زدیم... ازم پرسید عاشق کسی نیستی؟ ..منم خیلی الکی از اونجایی ک دلم میخواست بگم عاشق کسی هستم و اون شخص هم از نظر استاد برادرم خاص باشه، گفتم آره عاشق کاوه ام. 💌اون زمان  دقیقا دورانی بود ک دختری ک کاوه عاشقش شده بود ازدواج کرده بود و کاوه برای درد دل می فت پیش خانم مقیمی. دختر که نامزد هم داشت و بعد از پیشنهاد کاوه، با نامزدش ازدواج کرده بود و این لطمه ی بدی ب کاوه زده بود...هر چند خودش هم بیجا کرده بود ک عاشق دختری شده بود ک صاحب داشت😕 به هر حال اون دختر عقد کرد و تمام...کاوه روزگار سختی رو میگذروند.‌  خانم مقیمی بهم گفت خب چرا بهش یعنی به کاوه ،نمیگی ک دوسش داری... 🥲انگار تو ذهنم جرقه خورد ک آره ، دلم میخواست یه بازی رو شروع کنم . بازی رو شروع کردم. وقتی میگم بازی، واقعا همین بود، خودم متوجه بودم ک برام بازیه...انگار فقط میخواستم کاوه رو متوجه حضورم کنم، انگار میخواستم بگم منو ببین نه اون دختره رو، میخواستم بگم ، من بهترم ، چرا عاشق اون شدی..💔یه پیامک خیلی خاص با ادبیات خاص نوشتم و برا کاوه فرستادم..تو پیامک گفتم ک خوابتو دیدم و ...چون قلم خوبی داشتم یه متن خوب نوشتم و فرستادم حالا باید منتظر میموندم ببینم چی میشه، جواب داد و باهام قرار گذاشت🥲  می دونستم ک از اون برادرم هم در جریان گذاشته بود، اما خجل نبودم..نمی دونم چرا آنقدر پررو شده بودم✨

خلاصه اومد و رفتیم یه کافه ای منم هر کاری ک بلد بودم

برا عاشق تر شدنش کردم 🙃

✨با یاد بهرام بیضایی بزرگ، اسم فامیل خویش را از ایشان وام گرفتم✨زنی هستم در آستانه ی چهل سالگی✨اگر کمتر از سی سال دارید سعی کنید با من وارد بحث نشید. مرسی از شما😉از سال نود و شش اینجام✨

اگر بخوام کمی براتون از حس اصلی ام به کاوه بگم، این بود ک من شدیداً شیفته ی علم و دانش بودم و کاوه اینارو داشت، به اضافه ی اینک خیلی چهره ی خاصی داشت، قد بلند و ...نبود ، اما کاملا نخبه طور بود، میان قد بود، با کلی موی سر و ریش..ما کم همو ندیده بودیم، رفت و آمد خانوادگی داشتیم، اونا اومده بودن، ما رفته بودیم ...اما خب عاشق من نشده بود. من حاضر بودم همه چیزو بدم و کاوه مال من باشه. خیلی زیاده خواه بودم. کسی رو میخواستم ک هیچ کس رو نمی‌خواست. اینو به این دلیل میگم ک خب کاوه اصلا چرا باید از یه دختری ک در شرف ازدواج بود خوشش بیاد..این دقیقا چیزی بود ک بعدها بهش پی بردم، کاوه دنبال ازدواج نبود ، چون خیالات زیادی تو سرش داشت..من اما دلم آشوب بود و میخواستم ب دست بیارمش.

چندباری رفتیم بیرون و در نهایت تو قرار آخر گفت تو با کسی هستی و رابطه مون خوب پیش نمیره. حرفش این بود وقتی من👈 بیتا👉دلم راضی نباشه و دلسوزی نسبت به رضا داشته باشم و دلم پیش کسی باشه ، رابطه ی من و کاوه خوب پیش نخواهد رفت...درست می گفت، ..اما تو قرار آخر چیزی ک برام مهم بود این بود ک فهمیدم کار خودمو خوب انجام دادم ، چون با حال بدی داشت ازم جدا میشد. اون روز هوا بارونی بود ک از هم خداحافظی کردیم و ...من با خوشحالی ازش جدا شدم چون فهمیدم عاشقش کردم و همینو میخواستم...حالا انگار فرقی نداشت مال من باشه یا نه، به هر حال به من فکر میکرد🌱

من برگشتم ب زندگی عادی . کاوه هم مثل قبل ترها میومد خونمون پیش برادرم ..حرف میزدن منم براشون چایی می بردم🥲 همه چیز ظاهراً مث گذشته بود..و یه نگاهی میکرد و می رفت، یه روز احساس کردم بی تفاوت  رفتار می‌کنه...راستش کمی حس خیت شدن داشتم ک البته طبیعی بود، دخترها معمولا میخوان وقتی پیشنهاد میدن به کسی  و آغازگر رابطه هستن، به سرانجام برسه و وقتی نمی‌رسه خب، کمی هم آزار دهنده ست اما باید پذیرفت ک قرار نیست وقتی پیشنهاد از طرف ماست، حتما طرف قبول کنه..، اما در نهایت من از کار خودم پشیمون نبودم. من از اون دسته دخترا بودم ک شاید باید تجربه بهم ثابت میکرد..🙂.ظاهرم اصلا اینو نشون نمی‌داد چون خیلی جدی به نظر میومدم...بچه ها من واقعا چهره ی قشنگی داشتم، قد بلند و پوست خوبی داشتم..خیلی ها منو نگاه میکردن، تو مترو برام مورد خواستگاری مادر و پسر و اینا برام خیلی پیش اومده بود ، اما کاش ، آنقدر اون زمان زندگی مو پیچیده نمی‌کردم...هرچند همین حالا  خدا رو بابت تجاربی ک داشتم شکر میکنم، تجربه چیز خوبیه..هیچی تو دلم نمونده و این برام ارزشمنده🙃

✨با یاد بهرام بیضایی بزرگ، اسم فامیل خویش را از ایشان وام گرفتم✨زنی هستم در آستانه ی چهل سالگی✨اگر کمتر از سی سال دارید سعی کنید با من وارد بحث نشید. مرسی از شما😉از سال نود و شش اینجام✨

خوبیه..هیچی تو دلم نمونده و این برام ارزشمنده🙃

با رضا بودم رابطه ام همینجوری ادامه داشت، برام خیلی چیزا خریده بود . حتی باهم رفتیم و برام انگشتر گرفت، برام لپ تاپ خرید کلی وام گرفته بود و برام کلی مانتو و...خرید. خیلی خرج میکرد، منم انگار رضا رو همینجوری داشتم و فکر میکردم حتما آنقدر خوبم ک مونده ، غافل از اینک این عشق واقعی بود و من داشتم وقت کشی میکردم..من ارزش عشق رضا رو می‌دونستم ، می دونستم خیلی خوبه، نجابتش رو می دیدم، پا ک زلال بود ..اما ، همش فکر میکردم من باید با پسری همتای برادرم ازدواج کنم✨ متاسفانه خانواده اثرات چالشی رو من گذاشته بود...مادرم ک در مورد داماد آینده حرف میزد، انگار باید یکی رو پیدا میکردم ک آنقدر سواد و پول و زیبایی داشته باشه ک چشم همه در بیاد🥲 نمیخواستم باهاش ازدواج کنم ، اما تو دستام نگهش داشته باشم.  از طرف دیگ اون عشق رو تا آخر دوران کارشناسی ارشد هم از هیچچچچ کسی ندیدم، چند باری با پسرها قرار گذاشتم ، اما حتی حالم بد میشد بهم دست بزنن. اما رضا وقتی دستمو می‌گرفت نمی خواستم دستامو تکون بدم. 🥹بازوهای مردونه اش، مدل مهربانی اش، نگاه عاشقانه اش...هیچ کدومو نمی تونستم جای دیگ داشته باشم..و بالاخره یه روز بهش گفتم بیا خواستگاری ، اونم اومد ، تا گفتم همون روز گل و شیرینی خرید و تنها اومد ک مادرم اینا ببینمش...آنقدر قشنگ بود خاله ام می‌گفت اینو از کجا پیدا کردی ...🙃من می دونستم رضا خیلی معرکه ست، اما چیزی ک بعدها بهش رسیدم این بود ک رضا امنیت مالی برای من نداشت ، دستش خیلی خالی بود، درسش رو هم نمیخوند، از طرف دیگ مادر من همیشه از مدرک تحصیلی حرف می زد و برادرم هم ک کلا الگوی زندگیم بود، اینا برام انتخاب رضا رو اونم فقط ب خاطر عشق، سخت کرده  ...بود

البته زیبایی و هیکل بینظیر رضا تاثیر خیلی زیادی داشت تو اینک نمی تونستم ازش بگذرم...😊✨روزی ک رضا اومد خواستگاری ، البته تنهایی برا آشنایی اومد، بدون ماشین بود و این برام خوشایند نبود..شاید ماشین هم داشت من ایراد دیگه ای می‌گرفتم..اون دوران رضا رو اجبار کردم یه وام خونگی ثبت نام کنه ، قسطش رو داد و باهم یه خونه خریدیم، یعنی رضا با مادرم شریک شدن..خونه البته اسمش خونه بود، ولی یه خونه خارج شهر ، شصت متری با کلی مشکل... اما خداروشکر سرمایه بود..اون دوران بود ک کاوه برگشت، سه سال گذشته بود و من هنوز بارضا نصفه نیمه بودم داشتم ارشد رو تموم میکردم و با خودم فکر میکردم کسی ب اندازه ی رضا منو دوست نداره..بین مون بوسه هایی رد و بدل شده بود ک هیچ وقتتت نمی تونستم اونو با کس دیگ تصور کنم، خلاصه من عاشق رضا بودم ، اما بی خبر از این احوالات💔

همون موقع ک داشتم تصمیم می‌گرفتم ک ازدواج مو جدی کنم، حتی رضا خانواده شو فرستاده بود ، برا آشنایی، خاله و خواهر و ...همه اومدن ، کاوه یه روز صبح بهم پیام داد و چنان عاشقانه پیام فرستاده بود ک من قلبم و استاد گفته بود برم ببینمش ، اون روز یکی از روزهای قشنگ زندگیمه ، رفتیم عظیمیه، بغل کوه واستاد و گفت ک نتوانسته این چند سال بهم فکر نکنه ، حرفش این بود ک اگر تو این  سه سال با رضا ازدواج نکردی ، یعنی نمیخوایش، پس من هستم🥲..چقدر دلچسب بود حرفاش. منم منتظر جرقه ک فکر کنم خدا برام فرستاده، ، خیلی زود رفتم ب رضا گفتم نمیخوامش و رفتیم شراکت خونه رو هم به هم زدیم و هر کس سهم خودشو گرفت و با رضا تو مترو چیتگر خداحافظی کردم...چقدر گریه کرد ، پامو نگاه میکرد ، کفشامو نگاه میکرد...قلبم تکه تکه شد، اما من یه فیلسوف میخواستم ..برای باقی زندگیم..کاوه حرفای خوبی میزد ، سال نود و سه بود، بهم میگفت با اصالتی.✨.برام آهنگ کوچه باغان گذشته ی فرامرز اصلانی رو گذاشت و گفت اینو ب یادت گوش میدادم...کدوم دختری ب کاوه نه می‌گفت...شرایط بدی داشتم. فکرم پیش دستای رضا بود، اما مطمئن بودم باید کاوه رو انتخاب کنم، از همه لحاظ ظاهراً خیلییی برا هم مناسب بودیم..هم طبقه، هم فرهنگ. فقط قومیت های متفاوت داشتیم.. که به هر حال تاثیر خودشو گذاشت..کاوه به فکر مهاجرت بود، دکترا یه دانشگاه معتبر قبول شده ، اما همون سال از یکی از کشورهای خیلی خوب پذیرش گرفت.قراز بود باهم بریم، منم تا می تونستم زبان می‌خوندم..به رضا گفتم دارم نامزد میکنم، مامانم بهش گفت البته. روز عقدم زنگ زد خونه ، نمی دونست دارم عقد میکنم. گفت هرجایی گیر کردی من هستم..💔

✨با یاد بهرام بیضایی بزرگ، اسم فامیل خویش را از ایشان وام گرفتم✨زنی هستم در آستانه ی چهل سالگی✨اگر کمتر از سی سال دارید سعی کنید با من وارد بحث نشید. مرسی از شما😉از سال نود و شش اینجام✨

حالم خیلی بد بود، اما نمی‌خواستم کاوه رو از دست بدم..عقد ما سال نود و شش اتفاق افتاد ، بعد از سه سال از اومدنش..خیلی بالا پایین داشتیم..جالب اینجاس ک با اینک خودش اومده بود اما انگار راضی نبود، نمی‌دونم چطور بیانش کنم اما واقعا پیچیده رفتار میکرد...برام داستان می نوشت و برام کتاب میخوند از طرف دیگ از رفتار خانواده ام اشکال می‌گرفت..شاید فکر کنید من حتما کاری میکردم اما خدا اون بالا می‌دونه ک چقدرررر خاله زنک بود، ب عنوان مثال برادرم یکی از دوستاش قرار بود بیاد خواستگاری دختر عمه ی من، کاوه می‌گفت چراااا باید بیاد؟! می‌رفت با برادرم دعوا میندااخت و می‌گفت اینکار نباید بشه، یا مثلا مارو پاگشا میکردن، می‌گفت چرا باید بیام؟😔مگ من بیکارم ، منم میهمانی ها رو تنهایی می رفتم..از طرف دیگ خیلی پنهان کاری می کردن ، اصلا همه چیزو از تمام خانوادشون پنهان میکردن، منظورم خانواده ی پدری و مادریه..، حتی ازدواج با منو.

از طرف دیگ منو می‌برد بهترین کنسرت و اونجا یه هو برگشتنی دعوا راه مینداخت.

چند ماهی از عقد نگذشته بود ک جواب پذیرش کاوه اومد، از یه کشور عالی پذیرش گرفته بود، همون زمان دکتری هم تو ایران قبول شد، اونم از دانشگاه خوبی و تاپ ایران..تصمیم ب رفتن داشت و من هم از قبل می دونستم ، با وجود چالش های سختی ک از سر گذرانده بودیم ، رفتن کاوه یه بار خیلی سختی رو دوش من می‌داشت. انصاف اگر داشته باشم باید بگم تو مشکلاتی ک داشتیم حتما من هم مقصر بودم.، اما واقعا کاوه با اونی ک‌نشون داده بود یک دنیا تفاوت داشت، اول از همه شدیداً خاله زنک بود، میومد و مثلا می‌گفت مامانم میگه چرا برای کاوه تولد نگرفتن، در حالی ک اصلا جوری رفتار میکرد ک انکار از جشن و سالگرد متنفر هست، یا مثلا می گفت چرا با برادرت کار میکنی؟

...

مثلاً بعد از عقد برگشت گفت می‌دونی همین حلقه برای من چقدر آب خورد...شما تصور کن همه ی هزینه ی عقد رو خودمون داده بودیم، مادرش هم روز عقد فقط با چشمانی گریون ی من نگاه میکرد ، اصلا انگار عزا بود ، نه عقد..رفتیم خونشون و کلا خانواده ی غم زده ای بودن..بعدش هم از ما ایراد می‌گرفت ، میگفت، چقدر مهمونی میگیرید، اما خودشون با عالم و آدم قطع ارتباط بودن...هر‌چی بود ، نمی‌دونم. اختلاف فرهنگی بود، منو نمی‌خواست..نمی‌دونم ولی فوق العاده روحیه مو از دست داده بودم.همش فکر میکردم دنیا چقدر غم زده است. اون موقع با افسردگی آشنایی نداشتم ، اما الان می‌دونم اون زمان افسرده شده بودم..مامانم نگاهم میکرد ، می‌گفت بیتا، تو قبلا به همه چیز می‌خندید ، اما باور کنید همه چیز یادم رفته بود. فکر میکردم خندیدن کار آدمهای مضحکه، چون کاوه و خانواده اش اهل خنده نبودن، اگر کنار مادرش می‌نشستید، فقط شروع میکرد می‌گفت چه بلاهایی دیگران سرشون اوردن، در حالی ک چیزایی ک بازگو میکرد، اصلا به نظرم خیلی عادی بود...

در هر صورت وقتی قرار شد کاوه از ایران بره و منم بعد از اون کارامو درس کنم و برم، خیلی به من فشار وارد شد، چون حالمون خوب نبود..به هر حال رفت...دیگ توضیح ندم براتون ک مادر کاوه از ایران بهش خبر می‌داد ک مثلا ما تو ایران نرفتیم فلان کار رو بکنیم...به هر حال کاوه چند ماه نشده برگشت و این آغاز مواجهه ی ما با جدایی بود، چون با دل خوشی برنگشت...همه چیز بدتر شد، جزئیات بخوام بگم ، خیلی زیاد میشه...اما برگشت و جدال ما باهم غلیظ تر شد..حرفهایی ک به هم زدیم خیلی زشت بود...دیگه راه بازگشت برامون نداشته بود..

بعد از مشاوره نصفه نیمه رفتیم برای شروع کارهای طلاق..خب انگار بازم از ترس طلاق میخواستم برش گردانم...گفتم بیا دوباره شروع کنیم و قبول نکرد..این آخرین باز بود ک باهاش مکالمه داشتم..💔

قبل از شروع کارهای طلاق،

✨با یاد بهرام بیضایی بزرگ، اسم فامیل خویش را از ایشان وام گرفتم✨زنی هستم در آستانه ی چهل سالگی✨اگر کمتر از سی سال دارید سعی کنید با من وارد بحث نشید. مرسی از شما😉از سال نود و شش اینجام✨

قبل از شروع کارهای طلاق،

.من سردرگم بودم نمی‌دونستم دوسم داره یا نه..رفتیم  مشاوره. مشاور گفت اوضاع بد اما اگر بخواهید می تونم براتون همه چیزو بهتر کنم، من قبول نکردم و از دفتر مشاوره اومدم بیرون ، اما اون ظاهراً میخواست اوضاع رو بهتر کنه، اما من دیگ چیزی برا از دست دادن نداشتم، چون مادرش رسماً با من قهر بود، روز مادر بهش زنگ زدم جواب نداد و می‌گفت اونا پسرمو اذیت کردن منم به دخترش محل نمی‌ذارم. خیلی ها فهمیده بودن مشکل داریم.و این برای من خیلی عذاب آور بود، خودش رفته بود ب دوستاش گفته بود ک با من مشکل دارن ، از طرف دیگ بهم میگفت اگ کسی بدونه ما مشکل داریم این رابطه دیگ برا من بی معناست...همه اینا با عث شد جلسه سوم مشاوره بدون خداحافظی ازش، بیام بیرون..یه روز زنگ زد و قرار گذاشت باهام، بهم گفت مامانم میگه اگه طلاق نگیریم می میره😅 خیلی حالم بد شد. همینجور اشک میریختم، حرف عجیبی بود، اینکه مادرش گفته بود اگر طلاق نگیرید من می میرم و کاوه منظورش این بود ک طلاق بگیریم. خب این شد ک سال نود و هفت تصمیم ب جدایی گرفتیم💔💔💔.روز تموم شد و ما شروع کردیم ب کارای طلاق توافقی..

وکیل گرفت و کارامون خیلی سریع پیش رفت اولاش تو کارای طلاق، باهم بودیم بعد از یه جایی دیگ من تنها بودم. حتی خطبه ی طلاق رو من درخواست دادم جدا جدا بریم، من زودتر رفتم و اول برای من خونده شد...مردی ک خطبه رو خوند گفت چرا ناراحتی... مگ

💔.میشه ناراحت نبود..

✨با یاد بهرام بیضایی بزرگ، اسم فامیل خویش را از ایشان وام گرفتم✨زنی هستم در آستانه ی چهل سالگی✨اگر کمتر از سی سال دارید سعی کنید با من وارد بحث نشید. مرسی از شما😉از سال نود و شش اینجام✨

اوایل کارهای طلاق بودم ک زنگ زدم ب رضا، گفتم بهش،رضا یادت هست یه روز گفتی بهم اگر گیر کردم هستی، الان گیر کردم ،✨ هیچی نپرسید فقط اومد دنبالم. ماشین داشت و باهام میومد کارامو میکردیم. حتی شناسنامه مو باهم رفتیم گرفتم، کارهای طلاقمو از یه مرحله بعد با رضا بودم...هیچ وقت یادم نمیره..چون تو مراحل اول طلاق  تنها بودم و خیلی خیلی سخت بود..طلاق گرفتن یکی از سخت ترین کارهاست..حتی وقتی کسی رو دیگ دوست ندارید.. فضای دادگاه، ادما، وکیل ها ، همه و همه برات عین جهنمه، به خصوص وقتی تابستون تو تیر ماه اقدام کنی ...اون کابوس تموم شد و رضا هیچ وقت در موردش حرف نزد..رضا بعد از یک سال اومد خواستگاری..عین ماه شده  بود و منم دیگ نگران از دست دادن دست های قشنگش نبودم سال نود و هشت ازدواج کردیم و بعد از تقریبا پانزده سال به هم رسیدیم🥹. خب دیگ گذشته و تجربیاتم خیلی چیزها بهم یاد داده بود و اینبار میدونستم از زندگی چی میخوام...مردی ک کنارم بود، همونی بود ک واقعا دوستم داشت...تو عمل اینو ثابت کرد 🥲 کاوه فقط یه ویترین خوب بود. اما بعد از چند ماه از عقدم با کاوه فهمیدم ک غلط کردم ، اما جدایی هم خیلی برام گرون تموم شد..زندگی ک من فکر میکردم قشنگه اگ بامردی باشی ک فلسفه بدونه اصلا هم قشنگ نبود..اینا انگار فقط تو رویاها قشنگه...البته می‌تونه باشه، اما کاوه مرد زندگی نبود. کاوه فلسفه میخوند اما اون کتاب ها تو زندگی واقعیش هیچگونه نشانی نداشتند، هیچ ردی از کتابها تو سبک رفتارش با من دیده نمیشد..کسی ک خیلی حرف میزنه معمولا تو عمل صفر🥲

رضا از سال اول شروع کرد یه درس خواندن و الان لیسانسش رو گرفته و از خوش اقبالی ما بعد از گرفتن مدرک، شرایط کار براش آنقدر خوب شد ک خدا میدونه، بعد از ب دنیا اومدن پسرمون ارتقای شغلی گرفت و الان نمی‌گم ریاست می‌کنه اما تو کار خودش خیلی موفق و امید خیلی زیادی داریم ک پست بهتر 🥰

دروغ اگر بگم ب کاوه فکر نمیکنم...اما نه با دوست داشتن نه با دلشیفتگی، نه با علاقه، فقط به عنوان یک خاطره ..نمیشه خاطرات رو حذف کرد ..اصلااا، فقط اگر براتون بهتر اتفاق بیوفته ، یادهای بد گذشته کاملا براتون تبدیل به یادواره های ساده میشه ، شاید هم تجاربی برای دخترتون🙃

✨با یاد بهرام بیضایی بزرگ، اسم فامیل خویش را از ایشان وام گرفتم✨زنی هستم در آستانه ی چهل سالگی✨اگر کمتر از سی سال دارید سعی کنید با من وارد بحث نشید. مرسی از شما😉از سال نود و شش اینجام✨

آخرش قشنگ خوشبخترین باشی 😍😍😍

زبانم قاصر است از این همه عشق و شوق و کششی که نسبت بهت دارم تمام من:) یه عدد نومزد دارم که تمام منه:)🎀🤍درخواست دوستی به هیچ عنوان ندید و قبول نمیکنم با تچکر

آخرش قشنگ خوشبخترین باشی 😍😍😍

فدات. خوشحالم که خوندی💖

✨با یاد بهرام بیضایی بزرگ، اسم فامیل خویش را از ایشان وام گرفتم✨زنی هستم در آستانه ی چهل سالگی✨اگر کمتر از سی سال دارید سعی کنید با من وارد بحث نشید. مرسی از شما😉از سال نود و شش اینجام✨
فدات. خوشحالم که خوندی💖

عریزی 

الانم کاوه رو دوس داری؟

زبانم قاصر است از این همه عشق و شوق و کششی که نسبت بهت دارم تمام من:) یه عدد نومزد دارم که تمام منه:)🎀🤍درخواست دوستی به هیچ عنوان ندید و قبول نمیکنم با تچکر

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   اشرشیاکلایبدبخت  |  15 ساعت پیش
توسط   moeinipoor  |  14 ساعت پیش