حالم خیلی بد بود، اما نمیخواستم کاوه رو از دست بدم..عقد ما سال نود و شش اتفاق افتاد ، بعد از سه سال از اومدنش..خیلی بالا پایین داشتیم..جالب اینجاس ک با اینک خودش اومده بود اما انگار راضی نبود، نمیدونم چطور بیانش کنم اما واقعا پیچیده رفتار میکرد...برام داستان می نوشت و برام کتاب میخوند از طرف دیگ از رفتار خانواده ام اشکال میگرفت..شاید فکر کنید من حتما کاری میکردم اما خدا اون بالا میدونه ک چقدرررر خاله زنک بود، ب عنوان مثال برادرم یکی از دوستاش قرار بود بیاد خواستگاری دختر عمه ی من، کاوه میگفت چراااا باید بیاد؟! میرفت با برادرم دعوا میندااخت و میگفت اینکار نباید بشه، یا مثلا مارو پاگشا میکردن، میگفت چرا باید بیام؟😔مگ من بیکارم ، منم میهمانی ها رو تنهایی می رفتم..از طرف دیگ خیلی پنهان کاری می کردن ، اصلا همه چیزو از تمام خانوادشون پنهان میکردن، منظورم خانواده ی پدری و مادریه..، حتی ازدواج با منو.
از طرف دیگ منو میبرد بهترین کنسرت و اونجا یه هو برگشتنی دعوا راه مینداخت.
چند ماهی از عقد نگذشته بود ک جواب پذیرش کاوه اومد، از یه کشور عالی پذیرش گرفته بود، همون زمان دکتری هم تو ایران قبول شد، اونم از دانشگاه خوبی و تاپ ایران..تصمیم ب رفتن داشت و من هم از قبل می دونستم ، با وجود چالش های سختی ک از سر گذرانده بودیم ، رفتن کاوه یه بار خیلی سختی رو دوش من میداشت. انصاف اگر داشته باشم باید بگم تو مشکلاتی ک داشتیم حتما من هم مقصر بودم.، اما واقعا کاوه با اونی کنشون داده بود یک دنیا تفاوت داشت، اول از همه شدیداً خاله زنک بود، میومد و مثلا میگفت مامانم میگه چرا برای کاوه تولد نگرفتن، در حالی ک اصلا جوری رفتار میکرد ک انکار از جشن و سالگرد متنفر هست، یا مثلا می گفت چرا با برادرت کار میکنی؟
...
مثلاً بعد از عقد برگشت گفت میدونی همین حلقه برای من چقدر آب خورد...شما تصور کن همه ی هزینه ی عقد رو خودمون داده بودیم، مادرش هم روز عقد فقط با چشمانی گریون ی من نگاه میکرد ، اصلا انگار عزا بود ، نه عقد..رفتیم خونشون و کلا خانواده ی غم زده ای بودن..بعدش هم از ما ایراد میگرفت ، میگفت، چقدر مهمونی میگیرید، اما خودشون با عالم و آدم قطع ارتباط بودن...هرچی بود ، نمیدونم. اختلاف فرهنگی بود، منو نمیخواست..نمیدونم ولی فوق العاده روحیه مو از دست داده بودم.همش فکر میکردم دنیا چقدر غم زده است. اون موقع با افسردگی آشنایی نداشتم ، اما الان میدونم اون زمان افسرده شده بودم..مامانم نگاهم میکرد ، میگفت بیتا، تو قبلا به همه چیز میخندید ، اما باور کنید همه چیز یادم رفته بود. فکر میکردم خندیدن کار آدمهای مضحکه، چون کاوه و خانواده اش اهل خنده نبودن، اگر کنار مادرش مینشستید، فقط شروع میکرد میگفت چه بلاهایی دیگران سرشون اوردن، در حالی ک چیزایی ک بازگو میکرد، اصلا به نظرم خیلی عادی بود...
در هر صورت وقتی قرار شد کاوه از ایران بره و منم بعد از اون کارامو درس کنم و برم، خیلی به من فشار وارد شد، چون حالمون خوب نبود..به هر حال رفت...دیگ توضیح ندم براتون ک مادر کاوه از ایران بهش خبر میداد ک مثلا ما تو ایران نرفتیم فلان کار رو بکنیم...به هر حال کاوه چند ماه نشده برگشت و این آغاز مواجهه ی ما با جدایی بود، چون با دل خوشی برنگشت...همه چیز بدتر شد، جزئیات بخوام بگم ، خیلی زیاد میشه...اما برگشت و جدال ما باهم غلیظ تر شد..حرفهایی ک به هم زدیم خیلی زشت بود...دیگه راه بازگشت برامون نداشته بود..
بعد از مشاوره نصفه نیمه رفتیم برای شروع کارهای طلاق..خب انگار بازم از ترس طلاق میخواستم برش گردانم...گفتم بیا دوباره شروع کنیم و قبول نکرد..این آخرین باز بود ک باهاش مکالمه داشتم..💔
قبل از شروع کارهای طلاق،