وقتی بیست سال پیش دانشگاه دولتی در شهر تهران با بهترین رتبه قبول شدم... تمام فامیل وقتی خبرش رو شنیدن یه چیز میگفتن...
گفتن چه خوب که از محیط خونتون داری دور میشی و میری شهر دیگه.
اینقدر دعوا و آشوب تو خونه بود. همه فامیل از اینکه رتبه و دانشگاه خوب قبول شدم خوشحال نبودن بلکه ازین که دارم از شر خانواده ی بدم راحت میشم خوشحال بودند. و این رو همه بهم میگفتن