دو روزه دارم کلنجار میرم بین چیزی که می بینم و چیزی که نمیخوام قبول کنم حسابی تو وجودم جنگه با خودم بار های بار فکر کردم که من تو خونه بابام بعضی چیزا رو آرزو داشتم اما خودم جنگیدم و مستقل شدم تا خودم بدست بیارم دختر عفیفی بودم که پدرم سرم قسم میخورد، تو خونمون دعوا میشد بین پدر و مادرم اما هیچ وقت این دعوا ها سر زن نبود هیچ وقت یاد ندارم مادرم شب با فکر و خیال یه زن بخوابه، مادرم یبار مریض شد پدرم پول نداشت ببرتش دکتر و بعد مدت ها فهمیدیم چقدر برای مادرم گریه کرده و همیشه می گفت شرمندم شرمندم 😔اما من همیشه به پدرم افتخار می کردم، دعوای بین پدر و مادرم بیشتر از یک روز نمیشد آخرش پدرم مسخره بازی در میاورد و مادرم بعد کلی غر زدن می خندید یا وقتی قهر می کردن منو اجیام اینقدر زیرکانه عمل می کردیم که آشتی می کردن تو خونه پدرم غصه پول بود غصه درد و نداری بود غصه اعتیاد بود اما غصه زن دیگه ای نبود به جاش مراقبت بود در عین دلخوریا مون اما عشق حرف اولو میزد بابام بی حوصله که بود اینقدر می گفتم که خندش بگیره با عشق ازدواج کردم با کلی مخالفت اما جنگیدم که چه بسا کمبود محبتام جبران شه تا اینکه پای پیام یه زن دو روزه آرامش و ازم گرفته اونی که مستحق آشوبه اونه اونی که باید تن و بدنش از استرس بلرزه اون هرزس شوهرم گفت نمیشناسم بعضی فکتای شوهرم درسته بعضی فکتای اون زنه، میدونم مال گذشتس و نباید گذشته رو هم زد اما دلم رو چکار کنم؟ باید سر در بیاره تصمیم گرفتم بهش پیام بدم گذشته رو هم بزن