با پدرو مادرت حرف بزن تا بتوپن بهش
خواهر منم یه خاستگار داشت که چند بار اومدن خاستگاری بعد خواهرم از گذشته ی پسره با خبر بود مثلا اهل همه چی بود حتی زن خراب میبرد ویلا و این حرفا بعد از لحاظ ظاهری و مال هم خییلی داغوون بود حالا با این اوضاعش یه قول و قرارایی میداد که مثلا نمیزارم آب تو دلت تکون بخوره و خوشبختت میکنم خونه میخرم میزنم به نامت و این حرفا اصلا نمیدونست عشق چیه هیچکی بهش زن نمیداد ازبس داغوون بود..
بعد تهدید کرده بود که اگه بهم بله نگی هر دومون رو میکشم اسید میریزم رو صورتت و اینا آبجیمم به بابام گفت بابامم زنگ زد بهش گفت آشغال کثافت ده بار ردت کردیم برو گمشو دیگههه اونم دید بابام در جریانه ترسید و رفت