من بهش علاقه داشتم و اونم علاقه داشت ولی به دلیل مسایل خانوادگی و قومیتی نشد...اونا اهل شمال بودن ما تبریز...من خیلی شمالیا رو دوست دارم خیلی شادترن بنظرم خونگرم تر از ما تبریزیا هستن ولی خوب نه بابای اون قبول کرد نه بابای من...الان فردا یه قرار کاری داریم و اینم بگم که ایشون ازدواج کردن و فکر کنم دوران عقد هستن فعلا...من که کاریش ندارم ولی از الان استرس دارم بدجوووووور...آخه این چه بختی هست من دارم بخدا همش شک میکنم یکی برام طلسمی چیزی گرفته تا حالا 3 بار سر هیچ و پوچ ازدواجم بهم خورده و از طرفی هم مجبورم بعد ازدواج دوباره ببینمشون...دو مورد داشتم دقیقا همینجوری که از شهر دیگه بودن و بهم خورد!!! دارم خل میشم دیگه
بنظرتون چکار کنم میخوام عادی باشم کاملا عادی...اما اگه همکارای لعنتیم بذارن که همشون خبر دارن از قضیه و همش هم دنبال اینجور حاشیه سازی ها هستن