نمی دونم همه چیز از کجا شروع شد که اون شد همه چیزه من و منم شدم همه چیز زندگیش... اگه یروز ازم بپرسن که از به دنیا اومدن نگه داشتن بچه هات راضی ای یا نه... بی درنگ میگم اونا فرصتایین که خدا توی زندگیم قرار داد ولی... مادراهم یروزی خسته میشن، دلشون استراحت میخواد... دلشون میخواد یروز بی فکرو مشغله یه گردشی برن... دلشون میخواد به جای اینکه صبح تا شب به فکر ناهارو شام باشن به فکر سفر باشن یا به جای اینکه همیشه ی خدا به هاطر بوی غذایی که گرفتن حموم باشن، یبارم شده جلوی آینه به خودشون برسن یا حتی از خریدن لباس موردعلاقشون بگذرن تا برای مواقع مهمتر پس انداز کنن... درسته مادر بودن خیلی سخته و شاید بخاطر همینه که مادرمو به خاطر ظلمایی که در حقم میکرد بخشیدم
صرفا یه تاپیک دلیه، لطفا... توهین نکنین