مینویسم از بدشانس ترین دهتر دنیا:خیییلی بچه که بودم حدود ۵ سالم که بود توی یک خونه ی قدیمی با خانواده پدری پدرم زندگی میکردیم یک شب که خواب بودم یک خواب خیلی وحشتناک از یک جسم وحشتناک دیدم الان که فکرش رو میکنم چرا یه بچه ۵ ساله باید همچین خوابی ببینه ولی هرچی بود خواب نبود.کمی نگذشت خواهرم بدنیا اومد دیگه اصلا کسی به من توجه نمیکرد روز اول مدرسم کسی همراهم نیومد چون مادرم بچه کوچیک داشت .کلاس اول مدرسمون فقط دوتا معلم داشت من افتادم با بداخلاق ترینش.کلاس سوم مدرسه فقط دوتا معلم کلاس سومی داشت من باز افتادم با مریض ترین بداخلاق ترینش.کلاس چهارم یک دختری هم میریم شد که از اول سال تا آخر سال تهدیدم میکرد و کتکم میزد و مادرم رو هم آوردم بهش حرف زد ولی باز فرداش فرقی نکرد.کلاس پنجم معلم به ۳۵ تا دانش آموز گفت که ظهر قبل از اینکه من پا به کلاس بذارم روزی یک دانش آموز موظفه کلاس رو قبل معلم تمیز کنه بعد ۲۵ نفر نوبت من که رسید پسر های شیفت صبح آنقدر عکس فوتبالیست تیکه پاره کرده بودن ریخته بودن کف کلاس که دقیق دوساعت فقط عکس پاره پوره از کف کلاس جمع کردم
ولی بقیه ی ۳۵ دانش آموز روزی که نوبت هر کدام بود فقط یک مثلا پوست کیک از روی زمین انداختند سطل آشغال و نشستند.کلاس ۸ شدم هیچ معلمی هیچ دانش آموزی رو کتک نمیزد ولی یکیشون منو آنقدر کتک پیاپی زد که زیر چشمم تا دو هفته کبود بود (یادمه وقتی اومدم خونه میترسیدم به مادرم بگم آنقدر که بچه بودم)خلاصه این وسط هم یه فامیل خیلی نزدیک خدا نشناسی داشتیم اومد از حسادت اینکه من از دخترش بهتر نشم توی همون ۱۴ سالگی یه جادوی هلاکت برام نوشته بود تمام فامیل میدیدن منو میگفتن این مریضه حالش خوش نیست این خیلی لاغر شده نمیدونستن من از صبح تا خود لحظه ای که سرروبالش میذارم کتک میخورم
بچه ها بعد مدت ها جاریمو دیدم، انقدررررر لاغر شده بود که اولش نشناختمش! پرسیدم چیکار کرده که هم هرچیزی دوست داره میخوره هم این قدر لاغر شده اونم گفت از اپلیکیشن زیره رژیم فستینگ گرفته منم زیره رو نصب کردم دیدم تخفیف دارن فورا رژیممو شروع کردم اگه تو هم میخوای شروع کن.
بعد گذشت دیم همه دخترای فامیل توی سن ۱۶ یا ۱۷ دارن ازدواج میکنن ولی من دریغ از یک خاستگار یا اینکه خاستگار های به معنی واقعی کلمه از رده خارج میومد خاستگاری
خلاصه روز به روز روابط افراد خانواده با من به دلیل اون جادو بد و بدتر میشد تا جاییکه چند بار تصمیم به خودکشی گرفتم ولی باز آخرش میگفتم خدا با من فقط تو رو دارم پس فقط به تو توکل میکنم و از خودکشی منصرف میشدم تااینکه گفتم بهترین راه ازدواجه
دیگه از ۲۰ سالگی تا ۲۹ سالگی روزی نبود که من واسه رهایی از اون خانواده دعا نکنم این وسط هم یه پسری عاشقم شد با اون هیکل لاغر مردمیم ولی اون از مت خیییییلی سرتر بود سفید و تپل بسییییار خوشگل منم خیلی دوستش داشتم ولی تا یه دختر به پستش میخورد به من خیانت میکرد میرفت با اون .دختره که ولش میکرد تازه یاد من می افتاد
خلاصه ۴ سال من به اون اصرار کردم و اون از من فرار میکرد یه روز عاشق بود و یه رو فارق .دیگه یه بار برای همیشه از زندگیم حذفش کردم میبینم بعد از چند ماه پیام داده میخوام بیام خاستگاریت منم گفتم دیگه به من پیام نده از بودن با تو جز گربه و موش بازی چیزی ندیدم و بلاکش کروم گفتم اصلا عشق خوشگل نخواستم خوشگلیت واسه خودت وقتی اخلاق نداری
حالا هم که بعد از مدت زیادی ازدواج کروم با هززااار دعا و التماس و شب زنده داری شوهرم معتاد و و متعصب از آب درومد و نمیذاره بیشتر ۴ ساعت در ماه حتی خونه مادرم بمونم .امشب از دستش اومدم دو وعده ناهارو شام یواشکی اینجا بمونم که دیدم اومدم پشت در و کلیدارو داخل جا گذاشتم اگر بیاد ببینه حالا که رفته شهرستان من رفتم بیرون حسابی حالمو میگیره .خدایا خودت کمک کن