پدرم ی دوستی داشت خیلی آدم خوبی بود و مهربون و صمیمی.... ولی با خانومش مشکل داشتن در مراحل اولیه جدایی بودن، نمیدونم چجوری ولی مردی میفهمه که امشب که شیفته خانومش میخواد یکی دیگه رو بیاره تو خونه که اون مرده هم خیلی آدم خفن و پولداری بوده... اینم از خونه میره بیرون ولی وسط راه برمیگرده تو خونه، نمیدونم اونارو در چه حالی میبینه که مغزش قفل میکنه و به جنون میرسه ولی.... در یک حرکت آنی سر زنش و مرده میبره..................... دوتا بچم داشتن..... پشمام ریخته