من نصف دانشگاهم رو خارج از کشور درس خوندم
یادمه روز های آخر دانشگاهم تو ایران بود که هوا خیلی خیلی سرد و بارونی بود
داشتم تو بارون به سمت دانشگاهم راه میرفتم که یه پیرمرده رو دیدم که سگش رو زیر بارون بغلش گرفته بود و آروم اشک میریخت
میدونی با دیدن گریه هاش منم گریه ام گرفته بود❤️🩹
آروم ژاکت و بلوز بافتنی ام رو چتر و غذام و همه جی ام رو یواشکی. بدون اینکه متوجه بشه گذاشتم کنارش و ازش دور شدم یادم میاد داشتم زیر بارون با یه شال گردن و تاب سفید و شلوار راه میرفتم
که دوستام من و دیدن و فهمیدن من چیکار کردم هرکدومشون یه چی بهم دادن بپوشم که فقط تو دانشگاه رام بدن🫠
بعد دم در دانشگاه هم یه سگ رو دیدم که ماشین زده بود بهش و نفس های آخرش بود
ولی من کنارش وایسادم فکر کنم سه ساعت پیشش نشستم و ناز و نوازشش کردم کلی بهش آب و غذایی که از دوستام گرفته بودم رو بهش دادم
میدونید در کمال تعجب با اینکه ازش کلی خون رفته بود زنده موند
و شروع کرد به دویدن و بازی کردن🥲❤️🩹
بعد من رفتم براش پد و اینا گرفتم تمیزش کردم و یکی دو تا جاش رو هم بخیه زدم
و بعد گرفتم بغلم و بردمش خونه😅🐾
جالبه شب همون روز من داشتم میرفتم ساندویچ فروشی تا یه ساندویچ برای خودم بخرم
فقط پول یه ساندویچ رو داشتم اون موقع من هیچ پولی نداشتم😅
یه دختره رو دیدم که داشت گریه میکرد الهی فداش بشم خیلی مظلوم بود طفلی
مامان باباش طلاق گرفته بودن مادر و پدرش معتاد بودن
رفتم براش ساندویچ گرفتم و شال و کلاه و اینا هم گرفتم حتی چکمه های خودم هم بهش دادم میدونم که اندازه اش نبود ولی دلم براش سوخت
و شب من با شکم گشنه خوابیدم
روز بعدش با دمپایی به دانشگاه رفتم🫠❤️🩹
ولی برام مهم نبود و نیست و خوشحالم که همچین تصمیماتی گرفتم❤️🩹🐾