همسایهمون یه دختر داشت اسمش بود سپیده
سپیده پنجشش سالی از من بزرگتر بود.
گاهی که با مامانم میرفتیم خونشون،
سپیده دستمو میگرفت، میبرد توی اتاقش،
موهامو میبافت، ازم عکس میگرفت با دوربینش…
یه دوربین واقعی!
اونوقتها فکر میکردم فقط بزرگترها حق دارن از دوربین استفاده کنن...
مامانم همیشه میگفت: «مراقبش باش.»
و همین جمله کافی بود تا باور کنم سپیده واقعاً بزرگه.
چون دیگران بهش اعتماد میکردن و بچه رو دستش میدادن و هم حق استفاده از دوربین رو داشت...
.
.
.
دخترخالهم و پسر داییم داشتن با جدول ضرب مسابقه میدادن.
چقدر سریع جواب میدادن...
من یه گوشه، با دهان باز که نمیدونستم حتی ریاضی چیه فقط نگاهشون میکردم
و توی دلم میگفتم: یه روزی منم بزرگ میشم...
جدول ضرب یاد میگیرم!
.
.
.
پشت پنجرهی کلاس وایساده بودم.
داشتم جدول ضرب حفظ میکردم و به دخترای دبیرستانی حیاط مدرسهی بغلی نگاه میکردم.
لباساشون شبیه ما نبود.
صورتی نبود.
تیره بود... مرتبتر، سنگینتر، جدیتر.
خب چون اونا بزرگ بودن...
.
.
.
چهارشنبه، بیستم فروردین ۱۳۹۳.
لباس فرم تیرهی دبیرستان تنم بود.
خواهرم توی اتاق عمل بود.
من نگرانش بودم...
و منتظر جعبهی شیرینیای که بابام قرار بود بیاره مدرسه.
شیرینی رو پخش میکردم که خانم مطهری گفت:
«پس خاله شدی؟ مبارک باشه... چند سالشه خواهرت؟»
گفتم: « خواهرم خیلی بزرگه خانم...بیستوشش سالشه.»
...
و حالا... من ۲۶ سالمه.
دوربین دارم. جدول ضرب بلدم.
مراقب بچههام. لباس تیرهی جدی پوشیدم.
ولی راستشو بخوای...
تو روز عروسی دخترخالهم، همسن خودم، جلوی آینه با لباس چیندار وایساده بودم
و فقط فکر میکردم:
«چقدر شبیه آلیس در سرزمین عجایب شدم... فقط رنگ لباسم فرق داره.»
من هر وقت لباس چیندار میپوشم، دلم میخواد دنبال یه خرگوش سفید بدوم
که دیرش شده...
بپرم تو یه چاله باهاش...
و برسیم یه جایی که همهچی عجیبه و اینجا نیست!
من ۲۶ سالمه، اما هنوز یه دختر بچهم
که امیدواره یه روزی، یه جایی، وارد سرزمین عجایب میشه
و این دنیا رو فراموش میکنه و یادش میره این جا رو...
بارها حتی خوابشو دیدم....
خواب دیدم جای دیگه م... با آدمای جدید ... هیچی یادم نمیاد و خوشحالم...
من هیچوقت واقعاً بزرگ نشدم...
هر بار که میگم «بزرگ شدن یعنی چند سال بعد»،
چند سال بعد که میرسه، باز میفهمم... هنوز بچهم.
و هنوز... در پی سرزمین عجایب