دلِ جامونده پشت در حرم...
آقاجون، سلام...
نه اومدم گریه کنم، نه نذر ببرم،
اومدم بگم دلم گرفته...
از خودم، از دنیا، از این همه راه نیومده...
آخه من دو ساله چشم دوختم به پنجرهی فولاد
دو ساله هر صدای ماشین رو خیال کردم مشهد
هر گلدستهای که دیدم، گفتم شاید رسیدم...
ولی نرسیدم.
اینبارم باز رسیدن افتاد عقب، مثل بقیهی دفعات
باز یه چیزی مهمتر شد، یه کاری واجبتر، یه سفر لغو شد...
فقط خواستم بگی گوش دادی.
فقط بدونی که دختری تو بندر، هر شب یه مشهد خیالی میره
هر شب تو ذهنش میگه "السلام علیک یا علیبنموسیالرضا"
هر شب گنبدتو نقاشی میکنه با اشک...
اگه یه روز بگی "الان وقتشه"
من با تمام اشکام، با تمام این دلتنگی،
میام...
با دل خسته اما عاشق