شوهر من ی روز بیاد بریم بیرون
یا پول بده خرید کنیم تا خرجی خوردم خوراک و...
بحثی بشه سریع میگه نمک نشناسی قدر نشناسی فلانی
من ۱۷ سالم بود ازدواج کردم
الان ۲۴ سالمه
واقعا پشیمونم
تازه میفهمم چه بلایی به سرم اومده و چه خاکی تو سرم ریختم و با چه مردی دارم زندگی میکنم
انگار کنیز و برده گرفته
فقط ازم کار میکشن
بخدا چند وقتیه حس تنفر وجودمو پر کرده دلم میخواد ازش جدا بشم ولی پام به بچه هام بستهس دلم میخواد حتی بچه هارو هم ول کنم برم
اما نمیتونم