داستان از اونجایی قراره که اقوام پدری شوهرم شهرستان زندگی میکنن
و با وجود اینکه پدر شوهرم فوت شده خانواده شوهرم که با ما 5 تا خانواده میشیم در سال دوبار میریم شهرستان خونه ی عمه و عمو ها چند روزی میمونیم
اونا هم معمولا سالی یکبار در حد چند روز میان
و توی این یکی دو سالی که من عروسشون شدم دو دفعه ی اخری که اومدن ، خونه ی ما موندن
و وقتی که میان برادر شوهرام و خانواده هاشون هم میان کلا خونه ی ما میمونن و خودشون رو مهمان تصور میکنن و دست به سیاه و سفید نمیزنن
به جز یکی از جاری هام که نهایت توی پذیرایی کردن بهم کمک بده وگرنه کارای آشپزی خیر
امروز شوهرم زنگ زد گفت که شب دارن میان
به مامانم زنگ زدم گفته ببرشون خونه ی خودت، برای شب شام درست کن و چیزی لازم داشتی بگو بگیرم
خیلی عصبانی شدم
من چون شغل شوهرم آزاده الان یه خورده توی فشار اقتصادی هستیم و مادرشوهرم اینو میدونه
ولی کاری به این مورد نداشتم چون معتقدم مهمون روزیش رو با خودش میاره
به شوهرم گفتم مگه من تنها میرم چند روز خونه ی عمه و عموهات میوفتم که وقتی اونا هم میان ،باید بیان خونه ی من ، چرا اون داداشات یا مامانت نمیبرن خونه ی خودشون
قبل از اینکه من عروس این خانواده بشم این بنده های خدا رو کجا میفرستادین
واقعا مادرت و برادرات خیلی سواستفاده گرن
تو هم یه ذره درک نداری که من توی این سه چهار روزی که میمونن تک و تنها دارم از 22 تا آدم پذیرایی میکنم
مگه من کلفتم؟
گفت خوب میگی چیکار کنم
گفتم هیچی من بیرون کار دارم(واقعا کار داشتم خودش هم میدونست) من دارم میرم
خودت تشریف بیار پیش غذا و غذا و دسر رو و بساط پذیرای رو آماده کن
من نمیرسم خداحافظ
الان متوجه شدم که دارن میرن خونه ی مادرشوهرم و شوهرمم باهام قهر کرده
مادر شوهرم برای اینکه خونه ی و زندگیش بهم نریزه و نخواد مهمون دار کنه پاسشون میده خونه ی من
وقتی مهمون خونه ی مادر شوهرم باشه من و جاری هام همه کمک میدیم
ولی وقتی خونهی من هست همشون دست به سینه میشینن
منم آدمم
چجوری به مادر شوهرم بفهمونم دیگه مهموناش رو نفرسته خونه ی من