ی سیلی بزن زیر گوشش حالش جا بیاد.....👋
من سال ۸۲ نامزد بودم ،شوهرم برام کادو ی جفت گوشواره ی حلقه ای طلا گرفت،،،خواهر شوهر بزرگم اونموقع سال دوم دانشگاه بود....خدا شاهده اینقدر گریه کرد...پاشو زمین کوبید....گفت منم گوشواره میخام......۱۰ روز سر گوشواره ها جنگ بود...یعنی یک جنگ واقعی درست کرد....مادر شوهرم به شوهرم گفت روزی که برای زنت گوشواره گرفتی ،خواهرتو یادت نیومد.....
خلاصه به شوهرم یاد دادن که گوشواره هارو ازش بگیر بیار برای خواهرت......شوهرم اونموقع جوون بود...خام بود،،به قول خودش ازرو بیعقلی ،بافشار پدرو مادرش اومد گوشواره هارو ازگوش من درآورد وتو گوش خواهرش جا کرد.........بقدری دلم شکست که حد نداره....من موندمو دل شکستم....گریه کردم نه برای یک جفت گوشواره....برای دل شکستم گریه کردم.....مادر شوهرم روز دیگه گفت ناراحت نباش ایندفعه برای خواهرش گرفته دفعه ی بعد برای تو میگیره..........منم نه برداشتم،،،نه گذاشتم گفتم مگه پسرتو چندتا زن داره......مادر شوهرم سرخ شد سرشو جا کرد تو ماتحتش و راهشو گرفتو رفت........من بعد ۲۲ سال هنوزم که یادم میاد گریه میکنم....الانم گوشواره دارم ولی گوشم نمیکنم...چون اون خاطره یادم میادو ناراحت میشم........به خواهرشوهرت بگو عجله نکن تو هم شوهر میکنی و شوهرت برات آیفون میگیره چند سال دیگه تحمل کن