وااای یادم نمیره
من فاصله مدرسه تا خونه مون خیلییییی طولانی بود با اتوبوس و مترو نزدیک دو ساعت، هم دو خط اتوبوس میشستم هم دو خط مترو، و اون ساعت هم مترو و اتوبوس بشدتتتتتتتت شلوغ بودن و اصلا جای وایستادن نبود؛ تازه بعدشم باید پیاده روی میکردم..
هوا ام گرم شده بود، پاهام شل میشد تا برسم مدرسه. و بالعکس،اگر شانس میآوردم بعد روز هاااا یه صندلی برا
نشستن گیر میاوردم؛ حتما یکی پیدا میشد بهم بگه پاشو من بشینم! من اصلا روی نه آوردن به کسی نداشتم با همون پا درد پا میشدم! ماه رمضونم شده بود، تو اون هوا دیگه قوز بالاقوز.. خیلی سختم بود؛ همچنان این دنبال جا گشتن من و از جام بلندم کردن ادامه داشت؛ یه روز همینطوری یه صندلی خالی شد نشستم یه ایستگاه نگذشته یه خانم شاید نزدیک ۶۰ سال(پیر نبود خیلی)اومد بین اون جمع منو برگزید و گفت دخترم پاشو من بشینم؛ گفتم وااای خانم بخدا هم روزم هم خسته! با لحن مهربون و مظلوم گفت عه عه روزه ای؟ ببخشید پس دخترم بشین عزیزم، واااای واااای من هیچوقت این کارمو یادم نمیره!تا آخر عمررررر عذاب وجدان دارم بابت کارم!