واقعا با خودم چیکار کردم بهترین دانش اموز مدرسه بودم همه میگفتن صد در صد پزشکی میاری ولی من نتونستم حتی سراسری قبول شم از یه طرف پدرم پول تهیه گوشی و کتاب نداشت از طرفی انگیزمو از دست دادم و ازدواج کردم الان تو خونه خودم اجازه ندارم از خوراکی هایی که شوهرم خریده بخورم هر شب میاد چک میکنه تا ببینه چقدر خورده شده واسه خودشو پسرم میاره ولی من اجازه ندارم منی که خونه پدرم اونقدر ارج داشتم الان به این روز افتادم حسرت همه چی به دلم مونده وقتیم میخوام از شوهرم گلایه کنم میگم نه چرا باید خودمو پایین بیارم کاریم از دستم بر نمیاد که بکنم چون یه پسر دو ساله دارم که هیچ جا نمیمونه و هیچکس نمیتونه نگهش داره