من باردارم امروز نوبت دکتر و سونوگرافی داشتم بچه سالم بود و با اینکه من خیلی کم وزن اضافه کردم و شکم خیلی کوچیکی دارم دکتر گفت ماشاالله جنین چاقع و وزنش خیلی خوبه قند تو دلم آب شد اومدم بیرون کلی با شوهرم خوشحال شدیم و به جنین چاقمون خندیدیم بعدش بارون اومد رفتیم بیرون زیر بارون هم خوش گذشت
اومدم خونه شام درست کردم و سر سفره اولین قاشق خواستم بزارم دهنم دیدم شوهرم گفت از خانوادت نباید هیییچ کادویی قبول کنی ( یه اختلافی با خانوادم داشت)
منم گفتم اگه اینطوریه توام هیچ کادویی قبول نکن بعدشم گفت اون روز بابات و فلان جا دیدم اومده باهام دست داده پیش چند نفر از آشناها بودیم محلش نزاشتم و بزور جوابشو دادم همینو که گفت حمله کردم بهش و گلوشو فشار دادم غذاها رم از رو سفره جمع کردم بردم انداختم سطل اشغال بعدشم اومدم تو اتاق یه سره و گریه و زاری آخه شما نمیدوونید بابام فرشته اس بخدا الآنم تصمیم گرفتم جدا شم با آدمی مثل این که اینقدر بی حرمتی کنه نمیتونم زندگی کنم