صبح زود سردی بود زود بود. خیابون خلوت خلوت.
دوازده سالم بود. مثل همیشه منتظر سرویس مدرسه ایستاده بودم.
یه ماشین جلوترم پارک کرده بود. یه مرد حدوداً سیو پنج ساله توش نشسته بود.
هی نگام میکرد. یه حس عجیبی داشتم
بعد چند دقیقه اومد جلوتر. لبخند زد و گفت چطوری خانم کوچولو؟
منم از رو ادب بچگیم جواب دادم خوبم
گفت اسمشو و این که که منتظر بچهی برادرشه تا برسونتش مدرسه. منم گفتم باشه از مدرسه و اینکه به چه چیزایی علاقه دارم صبحت میکرد ...
کمکم شروع کرد تعریف کردن از قیافهم... از موهام، از صورتم... هی میگفت چه زیبایی
حرفاش و نگاهش یه جوری بود که دلمو آشوب میکرد ولی اون موقع دقیق نمیفهمیدم چرا
گفتهمیشه اینجا میایستی؟
منم گیج شده بودم گفتم آره گفت اگه همیشه بیای منم میام باهات ...
بعدش گفت بیا بشین تو ماشین حرف بزنیم دستای سفیدت قرمز شد از سرماااا😭😭😭😭
الان یادم میادددد حالم بهم میخوره
سرویس مدرسم اومد خواستم برم که
دستشو دراز کرد طرفم که دست بده و
همون لحظه یه حس خیلی قوی گفت دستتو بکش عقب.
کشیدم ( کم رو بودم از بچگی زرنگ نبودم بدونم نباید دست بدم
سالها بعد تازه فهمیدم اون صبح لعنتی چقدر میتونست زندگیمو تغییر بده
دوستان من حسم به این اتفاق کاملا منفیه یا اشتباه میکنم ؟؟اگه کار دیگه ای باهام میکرد چی ؟؟
هیشکی نبود تو بیرون
ولی نکرد .... حرف زشتی نزد ...
اما نگاهش
تعریف هاش...
اون زمان برام خوب بود الان میگم صدرصد نگاه بدی داشت حتما ....
خدایا تو منو خیلی نجاات دادی😔😔