فرزند اخرم و تو بچگی پدرم مرد
خواهرا برادرم ازدواج کردن و رفتن پشت سرشونم نگا نمیکنن
از بچگی فقر و بدبختی رو تحمل کردم
از نوجوونی کار کردم
واسم خاستگارای خوب اومد مامانم اون موقع سالم بود
و مخالفت کرد و به همه جواب رد داد
الان یک سال میشه سکته مغزی کرده
پوشک کردنی
خسته شدم از بس هم میرم سرکار هم میرم خونه و مجبورم مدام پوشک عوض کنم و کار خونه رو انجام بدم
خونه ام اجاره ای
همش نگران و استرس ک سال بعد اجاره ها بالاتر میره چطوری از پسش بربیام
دیگه با این همه غم و غصه قید ازدواجم زدم
و تنها راه نجاتم مرگه