سر خاک بودیم که دخترش حالش بد شد و ... داییش اومد و زنگ زدن اورژانس و منتقلش کردن بیمارستان تا چند روز با هیچکی حرف نمیزد ! بچه تو شوک بود ...
خواهره منم از اون روز موهای سرش سفید و سفید تر میشد . با هیچکس حرف نمیزد و تو خودش بود
ده روز بعد از فوت پسرش گفت میخوام برم مشهد ...
بلیط گرفت و با همسرش رفت دخترش موند پیش من
چند روز بعد ساعت سه و نیم شب بود که همسرش زنگ زد حال مریم خوب نیست ! منتقلش کردن تهران !
گفتم چرا ؟؟؟ بیمارستان مشهد چرا نبردن ؟
گفت نه دیگه منتقلش کردن (دوست من اینجا فوت کرده بود دیگه ، همسرش میگفت یه لحظه دیگه قلبش نزد ...) بله ،رفیق من قلبش دیگه نزد