دیشب یه مهمونی بزرگ دادم
خلاصه به شدت استرس کشیدم و حسابی خسته شدم
این وسطم یه اتفاقی افتاد که با شوهرم بحثم شد با وجود اون همه خستگی شبو اصلا نخوابیدم
وسط مهمونی بحث پیش نیومدا
من مهمون داشتم مادرشوهرمم مهمونای خودشو داشت
بعد شام خیلی راحت با مهموناش بلند شدن اومدن خونه ما😑 نذاشتن حتی یک دقیقه بشینم
یعنی یه مهمونی بزرگ رو واسه خودشون تبدیل کردن به یه مهمونی بزرگتر و مادرشوهرمم انگار نه انگار مهموناشو اورده خونه من! قشنگ مثل همیشش نشست تا ازش پذیرایی بشه
خلاصه سر همین اعصابم داغون بود وقتی همه رفتن به شوهرم گفتم اونم خیلی ریلکس توپید به من و گفت آسمون به زمین اومده مگه! تازه طلبکارم شد! و گرفت تخت خوابید
یعنی یک ذره خستگی منو درک نکرد
الان از دیشب شام نه هیچی خوردم نه خوابیدم
اولش که فقط کار کردم بعدشم بحث و گریه و نخوابیدن
حالا خواهرشوهرم پیام داده شام بیاید خونه ما
واقعا دلم نمیخواد برم بخاطر این اوضاع
چطوری بهش بگم نمیام؟
از طرفی دیشب پدرشوهرمم فهمید ناراحت شدم مهموناشو ریخته سر من ولی نه چیزی گفت نه کاری کرد
احتمالا ادم خاله زنک رفته به زن و بچشم اینو گفته
واسه همین حس میکنم امشب برم همشون میخوان یه جوری نگام کنن
از یه طرف دیگه جون کار کردن امشب ندارم