یادم افتاد که تابستون سال پیش با خونوادش رفته بودیم روستای پدریش
همسرم گفت من میرم یکم کاکوتی از کوه جمع کنم منم دیدم اگه اون بره من تنها میمونم پیش داماداشون(چون خواهراش وسواس دارن هر لحظه هر موقعیت بگدر حال بشور و بسابن)گفتم منم با خودت ببر که اونم با کمال میل پذیرفت و باهم رفتیم
بعد چند ساعت برگشتیم برا ناهار که مادر شوهرم گفت هوا سردشده تو داخل چادر بشین منم نشستم و گوشی همسرم دستم بود