حس میکردم و میکنم مشکل منو هیچکس درک نمیکنه از جمله روانشناس ولی خب امتحانش ضرری نداره
من از بچگی بعضی از این علائمو داشتم خیلیی خیلییی کم
ولی الان بخاطر اینکه یه اضطراب بزرگ تو زندگیم هست خیلی خیلی پررنگ تر شده از وقتی که بیدار میشم تا وقتی که میخوابم درگیرشم
۱)نمیدونم چطور بگم سعی میکنم واضح عنوان کنم
بعضی وقتا ده دقیقه زل میزنم تو اینه و به مرور از خودم میترسم همه چی چهره ام برام عجیبه این که چرا این شکلیم/من کیم/این کیه تو ایینه داره نگاهم میکنه و ...
۲)هیچ معنا و مفهومی رو درک نمیکنم مثلا یه نفر از چیزی حرف میزنه برام عجیبه...مثلا خانواده برام عجیبه اینکه یه عده دورهم جمع شدیم و اسممون شده خانواده...مثلا غذا خوردن رو درک نمیکنم لباس پوشیدن و ... که بقیه خیلی خیلی عادی میدونن رو من طبیعی نمیدونم...چندماه پیش به مامانم نگاه کردم و یه لحظه نشناختمش و نمیدونستم واقعیه یا ساختگی
۳)نسبت به همه چی سوظن دارم و فکر میکنم همه چیز همه چیز دروغه...از انواع علم بگیر تا اخر...یه مثال ساده...به همین اب خوردن هم شک دارم این که چرا باید خوب باشه مثلا این که فلان غذا چرا باید مفید باشه اینارو دارن دروغ میگن...مثلا تصورم اینه خمیردندون بالم لب و کلا همه چیز صرفا چیزای الکی و ساختگین چرا یه چیز به نام انسان باید از این چیزا مصرف کنه
۴)دلم نمیخواد هیچی بخورم نه حیوانات رو نه گیاهان رو...اصلا دلم نمیخواد چیزی وارد بدنم کنم
اینم بگم یه مورچه خیلی خیلی ریز هم ببینم به سختی میذارمش سمت دیگه تا اشتباهی لهش نکنم
۵)بعضی وقتا انگار روحم از بدنم جدا میشه و کلی میره بالای بالا...از اتاقم درمیاد میره بالای شهر بعد کشور بعد کره زمین بعد کل جهان تا اخر اخر تصورش میکنم که در اخر هم به هیچ جا نمیرسه...
۶)در طول روز خیلی خیلی فکر میکنم به کسی که اسمشو گذاشتیم خدا و به همه اینایی که تعریف کردم طوری که شقیقه ام نبض میزنه...باهاش خیلی رو کاغذ حرف زدم ولی خب از اونجایی که جواب نمیده زیاد برام کارساز نبود
۶)هیچی هیچی نه خوشحالم میکنه نه ناراحتم میکنه...مرگ ومیر ادما ناراحتم نمیکنه...موفقیت خودم خوشحالم نمیکنه کلا بی حسم