وای اگر بدونی چه اتفاقی افتاد.
مرسی از حرفای منطقیت .
پریروز باز به اصرار خودشون اومدن خونمون .
پشت تلفن مادرش به مادرم کفته ظاهرا باید دنبالتون راه بیفتیم .
سر همین پدرم گفت من خونه نباشم .
اینا اومدن و رفتن .مادرممم بشکه باروت .
دست خالی که اومده بودن.کی برای خاستگاری دست خالی میره.
بعدم انگار مادره بزور اومده بود.چون پدرم میگه هرچی میگفتیم پوزخند میزد.
خلاصه اینکه قشنگ دو طرف از خجالت هم دراومدن