راحت شدم از دست مادربزرگم بالاخره مامانم اومد از پیش داداشم که بیمارستانه
نشستم کلی باهاش حرف زدم درد و دل کردم از حرفایی که مامانش به داداشم زده بود گفتم البته مامانم خودش میدونه مامانش چه آدمیه
خلاصه فقط اینجوری خودمو خالی کردم با این حال بازم دارم گریه میکنم
از اول تنبلی روده داشتم این چند روز که اونجا بودم از بس روحم تو عذاب بود خودم عصبی الان بدتر شدم به زور هم نمیتونم برم سرویس احساس میکنم الانه روده هام بیاد بیرون از درد شکمم