غروب میخواستیم بریم بیرون داشتم تن بچه لباس میپوشوندم سر اینکه همسرم گفت این لباسو تنش نکن گرمش میشه بچه یه چی دیگه تنش کن من قاطی کردم یهو از کوره در رفتم کلا بعد زایمان یکم عصبی شدم هم خستگی و هم کم خوابی و هم استرس بچه داری اذیتم میکنم الکی الکی باهاش بحث کردم و بهش توپیدم و خلاصه باهاش نرفتم بیرون نشستم خونه الکی الکی حرص خوردن و گریه کردن و یکمم بهش بد و بیراه گفتم اونم همینطور مات و مبهوت نگاهم میکرد که من که چیزی نگفتم و فلان ولی من کوتاه نمیومدم و ادامه میدادم