منو نامزدم سنتی آشنا نشدیم.
اوایل آشناییمون، یه خواستگار سنتی هم داشتم که چون نمیدونستم کدوم جدی ان، با خواستگار سنتیم هم چند جلسه ای مشاوره رفتم و بعد هم بهشون جواب منفی دادیم. (حتی به این خواستگار سنتی، شمارمم ندادم.)
خلاصه میگذره تا اینکه نامزدم یه روز میاد بدون اجازه من دفتر خاطراتم رو میخونه و میفهمه اون موقعی که باهاش آشنا شده بودم، همزمان با خواستگار سنتیم هم جلسه مشاوره میرفتم ... (یکمم رمانتیک نوشته بودم چون دست به قلمم خوبه)
بخاطر اینکه شخصیت خود شیفته و کینه ای داره، بدون اینکه من بفهمم میره با چندتا دختر خیابونی به من خیانت میکنه تا دلش خنک بشه! و بعد هم اومد پیشم اعتراف کرد و گفت توبه کرده و دیگه هیچوقت خطایی ازش نمیبینم.
بهم گفت این کارو کرده چون حس خشم و انتقام داشته!
من هیچوقت این کارشو نمیبخشم اما چون سه سال از عمرم باهاش سپری شده و خانواده ها در جریانن و ... ادامه دادم.
منم برای اینکه بفهمه چقدر کارش زشت و ... بود و با روانم چیکار کرده، با یه دوست قدیمی ۱ الی ۲ بار قرار گذاشتم و هیچ کار خطایی هم نکردم. بعدشم به نامزدم گفتم ببین من خودمو توی موقعیت تو قرار دادم و با اینکه پر از خشم و ناراحتی بودم اما نتونستم و به خودم اجازه ندادم خیانت کنم، پس تو ذاتت خرابه که تونستی با چندتا خیابونی بخوابی و به اسم انتقام، عذاب وجدانتو خنثی میکنی! و احتمالا در آینده هم راحت با این خرابا هم بستر میشی!
ایشون هم با اینکه من حتی نصف خطاشو انجام نداده بودم، کلی بهم بی احترامی کرد، تهمت زد، داد زد، دست بلند کرد و تهشم گفت بیا ببرمت دکتر تا فلان چیزو برات بدوزه و برو گمشو!
منم گفتم لازم نکرده چون چیزی از ارزشای من کم نشده، همینکه شرتو از زندگیم کم کنی کافیه
کی مقصره؟
من میدونم دست از سرم برنمیداره اما هیچی سر جاش نیس، حالم خوب نیس