نمیدونم چجوری تعریف کنم حتی
اولینبارمه دارم برای بقیه تعریف میکنم تا الان همش تو خودم ریختم
تقریبا دو سه سال پیش یک دعوای فامیلی پیش اومد من شهرمون نبودم دقیقا نفهمیدم چیشد سر چی دعوا شد از هرکیم پرسیدم سعی کردن منو بپیچونن
اما خب اروم باهم صحبت میکردن یک چیزایی دستم اومد یا مثلا خب میدیدم مامانم خیلی یک تایمی اذیت میشد حتی همیشه با برادر کوچیکم بد رفتاری میکرد بخاطر اعصابش
انگار بابام با یکی از اشناهامون بوده و به مامانم خیانت میکرده
اوایل بچه بودم نمیفهمیدم چخبره تا اینکه کم کم صحبت هاشونو متوجه میشدم که اروم صحبت میکردن، مامانم هیچی بهم نگفت همه رو تو خودش نگه داشت اگه موند هم شک ندارم بخاطر من و داداشمه
ولی خب سنم کم بود ۱۵ ۱۶ سالم بود خونه پدربزرگم اینا میرفتم یا مخصوصا خونه خالم
خالم خیلی فضوله همیشه سعی میکرد یک جوری بهم برسونه درسته اول و اخرش متوجه میشم ولی باور کنید همشو ریختم تو خودم و ذره ذره دارم اب میشم
دلم داره میترکه بیشتر بخاطر مامانم میسوزه و میسازه دم نمیزنه هر دفعه این خالم منو جایی میبینه یک تیکه ای چیزی میندازه یا یکبار نشست گفت میدونی چیشده یکم از قضیه رو برام گفت ولی بعدش پیچوند جوری که منو به گریه انداخت
من حالم بذ میشه میشنوم چیزی یا مثلا دور اطرافیان(خانواده مادریم) در غیاب مامانم پچ پچ میکنن حالم بد میشه نمیدونم چیکار کنم، بعضی وقتا دلم میخواد خودمو بکشم
کسیو ندارم اینارو بهش بگم یا شایذم چون خجالت میکشم یا میخوام فرار کنم از این واقعیت میترسم به کسی بگم
ولی من به عنوان یک جوون ۱۸ ساله میگم لطفا هیچوقت همچین کاری در حق بچهاتون نکنید باور کنید هیچکی بیشتر از اون بچه اسیب نمیبینه مخصوصا اگه بدونه و دم نزنه، همه فکر کنن ندونه ولی روز به روز با خودش کلنجار بره تا یک بلایی سر خودش نیاره
ببخشید طولانی شد