نی نیسایتی... بسیار امشب دلم گرفتس واین تاپیک محض درددل هست لطفا همدرد باشید ممنونم
من وهمسرم ازدواج دوممون هست ومتاسفانه بدون اجازه خانواده ازدواج کردیم..
من وهمسرم در مجازی آشنا شدیم...
حدود 8 ماه ما همو دیدیم وتلفنی صحبت میکردیم.
بسیار با محبت ومهربون بودند
وایشون میگفتن ک سختی کشیدن تنها هستند هیچکسو ندارن و...
من از روی مهربانی واحمق بودنم مادر پیرمو تنها گذاشتم وبا این آقا عقد کردم.. حتی از مادرمم اجازه نگرفتم😔😔... هیچ مراسمی نگرفتم حتی پول عقد رو خودم دادم فقط از روی نفهمی.. بیشعوری😔😔
خلاصه ی اتاق اجازه کردن. ووسایل ضرروی منزل تهیه کردن.... اما اما داستان من از اونجا شروع نیشه ک همه جیز بدتر شد
این آقا مشکلات جسمانیشو پنهان کردن ازمن.1 (سرد مزاجن.. مشکلات چشمی.. روده ومعده دارن.. دیسک کمر دارن.. عرق شدید بدن) 2بسیار اهل خاب هستند یعنی کل روز در رختخواب هستند وکارش جوریه آزاده وکساد 3بسیار مذهبی هستند واز ارایش واین مساعل متنفره 4 اهل سیگار ودود هستند 5 عصبی وپرخاشگر هست ودست بزن شدیذ دارن
من الان خونه مادرم هستم 😔 دارم ب طلاق فکر میکنم مامانم خیلی خیلی برام ناراحته
لطفا کسی همدرد نیست زخمم نزنه.. من نابود شدم 💔