۳۰ سالشه🥲
میدونی چی طبقه بالاشون زندگی میکنیم ولی زندگیم هیچ تصمیم مستقل یا مسافرت یا هیچ اقدامی مستقلی نمیتونیم انجام بدیم اون چون شغلش با باباش شریکیه باید هی خرید کنه براش هی در خدمتشون باشه هی با اونا باشه همیشه و میگ خونوادم بهترینن ولی ازین طرف اونا تصمیم میگیرن براش ک چیکار کنه چیکار نکنه من هیچ کاره بودم تو اون زندگی ن نظری ن تصمیمی ن استقلالی ابم میخوردیم خونوادش میدونستن و مادر شوهرم بسیار فضول و کنترل گر زندگیم بودن و کلا خونمم میگشت وقتی نبودم کلا وابسته ب خونوادش بودش و زندگی مستقل از نظر زنو شوهری ک زندگیمونو بسازیم و در کنار هم تصمیم بگیریم چیکار کنیم این نبود تو زندگی من و ی جوری نسبت ب خونوادش همیشه وظیفه داشت حتی نسبت ب خواهرای متاهلش
مثلا در خونمو نمیتونستم کلید کنم میگفت مگ میشه درو از خونوادم ببندم در صورتی ک این اخرا ب حدی بحثمون شد گفت عیب نداره قفل کردی بکن اما باید کلیدو داخل جاکفشی جا بزاری 🥲
نمیتونست ذره ای مستقل زندگی کنه و حریم زندگیشو حفظ کنه
هیچ تفریح یا تصمیم مستقلی نبود
شغلشونم شریکی بود دیگ بدتر میکرد این قضیه رو
خواهرش شوهر داشت اما شوهر من باید میبردش تهران دکتری
مادر شوهرم حتی انقد فضول بود عکس از کتاب یا قرصای خونمون میگرفت حتی گاهی داخل سطل اشغالمم میگشت ک ببینه چی خوردیم چی پرت زدم و پنهانی این اواخر این کارارو میکرد ک مثلااااا من نفهمم اما من زنم و همه چیو میفهمیدم
هروز هر تفریحی فقط با اونا حق ارتباط با هیچکی جز مادرش خواهراش نداشتم 🥲
در کل زندگیم ب شدت وابسته ب خونوادش بود ی زندگی شریکی و دسته جمعی