ما رفتیم از شهر بیرون و برگشتیم خونه شوهرم منو گذاشت خونه و رفت دنبال مامانش که از خونه خواهرش بیارتش خونه خودش، آخه ظلم تا چه حد خسته کوفته رسیدیم خونه میخایم استراحت کنیم بعد منو میزاره و میره آخه خدا راضیه
از دیروز هی گفته بیاید دنبال من منو بیارید خونه
گناه کردم خونم نزدیک خونشه
بخدا گریم گرفت تا رفت