خیلی عجیبه ، خودمون بچه میخواستیم ولی الان که فکر میکنم دیگه بعد بچه کلا شکل زندگیم عوض میشه تا آخر عمر انگار یه نفر بیرون از وجود من قراره زندگی کنه که من باید مراقبش باشم مسولیتش با منه ، بعد اینکه میترسم بعد بچه دار شدن دلم برای زندگی دوتایی که با شوهرم داشتیم تنگ بشه،
کلا انگار یه نقطه ضعف آدم خودش به وجود میاره که کلی قراره نگرانی و استرس بکشه
البته فعلا معلوم نیست بعد تعطیلات دوباره باید آزمایش بدم و برم پیش متخصص زنان تا قطعی بگن، از خدا میخوام که واقعی باشه ولی میترسم از مسولیت از دلواپسی و دلشوره های بعدش مسولیت سنگینیه ، راستی یکی قراره بیاد که از خانواده خودم از مادر و برادر خودمم قراره برام عزیز تر شه انگار دارم از اون دنیای وابسته به خانواده جدا میشم ، موقع ازدواجم همچین حسی نداشتم هنوزم خودم رو دختر جوان اون خانواده میدیدم اما الان انگار دارم بزرگ میشم زن میشم ، حس میکنم هیچ کس آدمو درک نمیکنه
خیلی سخته وارد شدن به این مرحله از زندگی؟