اول عید براینکه پدرشوهرمادرشوهرم گیر دادن بریم خونه پدرجاریم عیددیدنی مانرفتیم بحثمون شد خیلی باما بد حرف زدن من همیشه احترامشونوداشتم از بچه ۹ساله تا پدر ۶٠سالش حرف شنیدم دم نزدیم هرسالم عید گیرمیدن بریم خونه پدرجاریم عیددیدنی ک میشه عموی شوهرم اینا بامنوشوهرم خوب نیستن جواب سلام مارو هم نمیدن تا کی خودمو کوچیک کنم دخترشم ده متر زبون داره همش متلک میگه، منم حرصم گرفت وسایلاموجمع کردم رفتم خونه پدرم چون شهرستان خونه نداریم عیدمیریم اونجا امسال بعدچندسال رفتم خونه پدرشوهرم ی روز موندم اینجوری کردن، فرداش مهمونی گرفتن شبش جشن گرفتن بمانگفتن اصلا منم جواب زنگ شو ندادم شوهرم فرداش رفت با پدرمادرش حرف زد دیدم غروب اومدن خونمون عذرخاهی که ما منظوری نداشتیم گفتیم اونا خجالت بکشن ازین رفتارشون، حالا خوبه خودشونو کوچیک میکنن اونا بدتر تحقیرشون میکنن،
شوهرم گیر داد با خانواده اش بریم عیددیدنی بزورذفتیم الان جمعه برمیگردیم شهرستان غصم گرفت شوهرم بزور میخادمنوببره اون سمت هی میگه بس کن عذرخاهی کردن تمام شد بدجور دلمو شکستن دو روز فقط گریه کردم، بنظرتون برگردم خونشون؟ اونا هرشب مهمونی شونومیگیرن اصلا بمانمیگن چطوری حالشونوبگیرم