دیروز مثلا عید بود، تخت ابجیم به پریز برق نزدیکه رو تختش نشسته بودم گوشیمو بزنم ب شارژ سر ظهری اومد جیغو داد راه انداخت کتکم زد سر اینکه رو تختش نشستم بعد از اتاق رفت بیرون درو محکم بست لباسام ک رو رخت اویز بود همش ریخت کف زمین مامانمم خواب بود اومد اتاق ب من گفت چراخفه نمیشی کلی بدوبیراه گفت خواست بره اون ور با دمپایی لباسای منو زد اونطرف صددفعه گفتم پا نزنید ب لباسای من بدتر از لج من پا میزنه بهشون، منم از کوره دررفتم گرفتم کتابمو پاره کردم رفتم بیرون اونم هرچی از دهنش دراومد بهم گفت که چرا میری روتختش میشینی مگه چیکار کردم خوب؟ بعدم ابجیم باز بهم حرف گفت مامانمم لباساشو پوشید بره بیرون ب من بدوبیراه گفت ب ابجیم گفت مراقب خودت باش بلایی سرت نیاره منم کاسه بشقابارو کوبیدم تو دیوار که چرااینجوری میکنی چرا ب اون میگی مراقب خودش باشه مگه من چیکارش میکنم؟ از حرصم خط انداختم رو دستم بااون شیشه های شکسته ولی اصلا عمیق نیستن زنک زد ب بابام براش تعریف کرد یه جوری گفت دعوارو انداخت گردن من از دیروزه اومدم تو اتاق یه بار نیومده ببینه زندم یانه قوربون خدا برم از ب بسم الله امسال برام دعوا و عصاب خوردی فرستاده اخه مگه من گناهم چیه خوب چی میشد همونقدری ک ب خواهرم اهمیت میده با منم اینجور میبود؟ یه لطف میکنه درحقم بعدش منت میزاره میکوبه تو سرم بخدا دیگه اشکام خشک شده انقد ک گریه کردم