سمسام میخواست بره به همه بگه جهان گفت همه چیزو میندازم گردن خودت شاور گردنبند لطفعلی رو دست تو دیده نه اونی که بی آبرو و مسته از نظر بقیه تویی نه من پس کاری نکن بگم تو لطفعلی رو تو مستی فروختی و عمه نسارو هم تو کشتی سمسام برای همین خفه شد
شهاب دیده هاشو به شاور گفت شاور هم چون از لیث کینه داشت و از بدبختی کشیدن لطیفه خوشحال بود تصمیم گرفت جای لو دادن با جهان دخت معامله کنه به جهان دخت گفت اگه میخوای شهادت ندم کار توعه به قبیله ات بگو شریک من بشن (شاور قبلا عاشق لطیفه بوده لیث هم عاشق نورا ولی وقتی لوح رو باز میکنه میبینه که تو آینده بچه خودشو نورا خواهد مرد لطیفه هم زن شاور بشه کشته میشه بدست شاور از اونجایی هم که به پدر لطیفه مدیون بود واسه اتفاق نیافتادن این چیزا خودش لطیفه رو میگیره)
جهاندخت تصمیم گرفت شاور رو بکشه با شوهرش ولی سمسام ترسید و به شاور گفت نقشه کشیدن خودشون چشم جهان رو بترسونن تا به حرفشون گوش کنه
حبیب هم دید دخترش لطیفه داره دیوونه میشه الکی گفت لطفعلی مرده و قبرشو پیدا کردم واسش مراسم گرفتن همین