صبرم تموم شد از خانوادم از شرایط از پدرم از مردم از اجتماع از خواهرم و برادرم حالم به شدت داره از اینا به هم میخوره دیگه نمیخوام هیچ کدوم از اینا رو ببینم خسته شدم بسه دیگه
سلامت باشینخودتو تغییر بده تا آخر عمر هم کارا رو کردم این اون بندازی نه عمومی داره نه خودت آروم میشی ...
زندگی که من درونش قرار گرفتم هیچ نصمیمی واسم نزاشته و نمیتونم خودمو تغییر بدم چون نمیدونم من کی هستم چرا من تو این زندگیم خودمو نمیشناسم و نمیتونم بشناسم
احساس میکنم زندگی داره تیکه تیکم میکنه و مردم تیکه هامو میخورن
واقعا یخت شده شرایط متاسفانه خانوادها بلد نیستن جوونا رو درککنن و بین خودسون و بقیه دیوار میکشن و ایناها ایجاد ترومهای کودکی میشه با خونه نشستن و کل کل با خانواده به جای نمیرسی نمیتونی افکارشون رو تغییر بدی نمیتونی اصلاحشون کنی ولی میتونی فکرتو باز کنی میتونی رو خودت و اهدافت تمرکز کنی دنبال علایقت برو به فکر پیشرفت باسنگو نمیشه نمیزارن اگه پافشاری کنی رو چیزی بدستش میاری برو کار کن سرگرم کن خودت مستثل بشو دستتو بزار تو جیبت انوخت میفهمی عزت نفس و اعتماد بنفس ینی چی با نشستن و زانو غم بغد کردن چیزی تغییر نمیکنه
گرنگهدار من آنست که میدانم🌸شیشه را در بغل سنگ نگه میدارد❤️
از وقتی کودک بودم تا الان پدرم اصلا اجازه نمیده برم بیرون اجازه نمیده لباسی که دوست داریم بپوشیم یا بخریم پول تو جیبی نمیده و کلا میشه گفت که مثل اُسرا هستیم و در محل تحصیلم دخترا وقتی از خودشون و خانوادشون و لباس و خریدشون حرف میزنن تو مغزم به خودم میگم خوش به حالتون و تو خونه از پدرم چیزی به جز غر زدن و داد زدن و تحمل حرفاش نداریم و اگه رو این وضعیت اعتراضی داشته باشیم بهمون میگه راه بازه جاده درازه همین مادرم خیلی سعی کرد شرایط رو تغییر بده ولی هیچی که هیچی و خانوادشون هم بدتر از خودشونن و برادر و خواهرم مثل بابام هستن همیشه باهام دعوا دارن جز حرف و غر زدن سرم چیزی ندارن
من خسته شدم مثل اسیر دارم زندگی میکنم دوست دارم فرار کنم خودمو تو دریا پرت کنم