خودم نه
ولی شب اول قبر داییم داداشم ۱۰ سالش بود گریه کرد میخوام بیام و بزور اومد توی ماشین
یهو نبودش دنبالش میگشتیم از پشت درختا تند میدوید و اومد پیشمون نفس نفس میزد گفتیم حسین چته چی شده
گفت دایی رو دیدم کت شلوار تنش بوده ی زنه با لباس سفید پیشش بوده بهم گفته بگو مامانت اینطوری نکنه من که نمردم تازه ببین چقدر شانس دارم نگاه کن🥲🥲🥲
یکبارم دایی مامانم فوت شده بود دو سه ماه قبلش مراسم چهلمش روزم بود روی صندلی داداشم نشسته بود همه دیده بودن ک داداشم داره با صندلی کناریش ک خالیه حرف میزنه🤦🏻♀️
بعد سه روز اومد به مامانم گفت مامانی یه چیزی بهت بگم
من داییت رو اونروز دیدم سر قبر رو صندلی کنارم نشسته بوده و پاهاش سالم بوده خیلیم خوشگلتر*یکی از پاهاش قطع شده بود...*
و بهم گفته من جام خیلی خوبه دیروز با بابام اینا داشتیم کباب میخوردیم مامانبزرگم برامون درست کرد انقدر خندیدیم سرخ شدیم
خودمم چندین بار داییمو توی خونمون دیدم و باهام حرف زده