استقامت اگه نمیکردم چیکار میکردم...شبایی صبح کردم که اونقدر سخت گذشت،اونقدر طولانی بود مثل همون شبایی که صبحش میخوای عزیزت رو دفن کنی...دق میکنی تا صبح بشه...جونت لبریز میشه.
ولی بالاخره صبر کردم...گذروندم همه اون روزا رو
تلاشم تو زندگی واسه زنده موندنم بوده میون آوارهایی که بقیه برام ساختن.
سرکار هم رفتم یه مدتی مثبت زندگی که گند زد به روح و روان ریاست مرکزش
درسمم این بوده که از هیچ کس هیچی بعید نیست
و اینکه...عمر عزیز خود منما صرف ناکسان،حیف از طلا که خرج مطلا کند کسی...