اولش که کلا دلش نمیخواست بچه دار بشیم.
هر وقت چیزی میشد میگفت کی بهت گفت باردار بشی بچه میخواستیم چیکار زود بود.
در صورتی که 6 سال گذشته بود همه فکر میکردن نازا هستیم.
بعد با بچه کنار اومد با جنسیتش کنار نیومد.
الان هم دخترمون رو دوست داره هم خیلی ابراز علاقه های شدید بهش داره و عاشقشه.
ی بخش زیادی از بارداریم رو تنهایی سپری کردم.
خودم تنها دکتر میرفتم دکتر میومدم خودم تنها وسیله براش میخریدم اون هیچی نمیخرید وقتی با جنسیت بچم واکنش منفی نشون داد یک هفته کامل اشک میریختم.
دلم میخواست خودم و دخترم از زندگیش بریم نباشیم بمیریم.
الانم ک آنقدر رویایی و رمانتیک شده ولی هیچ لذتی نمیبرم چون نه ماهمه و آخر سفر بارداریمه سختی هاش رو تنهایی کشیدم.
شما چنین تجربه ای داشتین ?
تونستین همسرتون رو ببخشین