2777
2789
عنوان

نویسندگی رمان

52 بازدید | 10 پست

کیا ب نویسندگی علاقه دارن؟ 

من از بچگی عاشق نویسندگی بودم خیلی رویا بافم خیلی رمان میخونم ولی بخاطر شرایط مالی دنبال این چیزا نمیرم ولی ذوق میکنم برای کسای ک ب آرزوی نویسندگی میرسن

داستان

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

جدی چه خوب کجا میزاشتیش

با برنامه متن نگار تایپ میکردم ..

هر پارت بالاش مینوشتم 

تو گالری گوشی 

انگیزم که رفت پاکشون کردم 

یه دختره جون که دنبال نویسندگیه و دقیقن یه پیر زن تو همسایگیشه یه روز اتفاقی میره سر بزنه بهش چون مادرش سپرده بود

پیر زنه هی از جونیاش و عاشق شدن خودشو شوهرش میگه 

دختر نویسنده هم هر روزه میرفته دیدنش و تا قصه رو بنویسه

نگار یه دختری بوده که از لج پسر عموش با پسر خالش ازدواج میکنه

بعدها پسر خاله اعتیاد پیدا میکنه ب مواد و شوهره دیگه شوهر نیست واسش و نگار مستاجر یه خانمی بود ..

پسر همون خانم و نگار دل میبندن به هم ....و خیلی طولانیه کلی اتفاقا میوفته 

بعد ۱۵ سال شوهر نگار میمیرع و همون پسر صابخونه نگار بر میگرده میاد خواستگاریش .(.نگار همیشه بیادش بوده..پسره هم میره ازدواج  میکنه  به اسرار خانوادش میخواستن نگار فراموش کنه و از سرش بندازن بچه دار میشه ولی زنش خیانت میکنه جدا میشه ..)

وقتی میفهمه شوهر نگار فوت شده بر میگرده میگه من نتونستم فراموشت کنم ..

ازدواج میکنن بچه دار میشن ..نگار ازدواج قبلش ی دختر دارع

محمد  هم از ازدواج قبل ی پسر داره ..خودشونم تو ازدواج ۲ تا اوردن

به خوشی زندگی کردن ..و هنوز ک هنوزه نگار و محمد مثل قبل ازدواج همو دوست دارن ...

کلی اتفاقا رخ میده بین داستان که خیلی غم انگیزه

من عاشق این زنم هر کی پرچم اسرابیل دستشه مادر قهبس بی ناموس 🤣🤣🤣🤣😘😘

واوووو براوو احسنت

😕انگیزه ندارم ..

تازه ی داستان دیگه دارم اون واس زندگی مامانمه

تو ۱۵ سالگی ی دکتره میاد تو روستاشون طبابت کنه .دکتره ۳۰ سالش میشده ..دو سه سالی اونجا بوده عاشق مامانم میشه

خلاصه نامزد میشه ..کلی طلا و لباس اینا میخره واسش

فکنم قضیه ۵۰ سال پیشه شایدم بیشتر ..

میخواد عقد کنه مردم روستا میان به پدر بزرگم‌میگن دخترتو بش نده میبره دیگه نمیبینیش بلایی سرش میاره

بابا بزرگ خرم 😂😂میگه ن ...مامورا مادرمو میان میبرن

پاسگاه ..دکتره هم میاد اونجا به مامانم میگه فلانی دوست داری با من ازدواج کنی ..میگه نه .محکم میزنه تو صورت مامانم میگه

پس هر چی برات خریدمو میاری ..همه رو مس داد جز گردبند گفته برا خودت و ....

😂😂خیلی بحاله داستانش

من عاشق این زنم هر کی پرچم اسرابیل دستشه مادر قهبس بی ناموس 🤣🤣🤣🤣😘😘

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2829
2828
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز